خاطره خودنوشت شهید "علی نجات سلمان پور" «1»،
شهید "علی نجات سلمان پور" در دفتر خاطرات خود می نویسد: ما وارد محوطه ي بسيج شديم . در آن جا با برادران ديگري که جهت اعزام آمده بودند برخورد کرديم که تعدادي را ثبت نام کردند و تعدادی را چون لازم نبود و امکان ثبت نام آن به هر نحوي نبود با چه مکافات و زوري از درب بسيج بيرون کردند . در ميان آن ها کساني بودن اشک مي ريختند و مي گفتند هر طور که شده بايد ما را ثبت نام کنيد بنازم به قدرت خداوندي خدا را که اين چنين ملت را به خروش آورده...

خاطرات وادی عشق

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید "علی نجات سلمان پور" در 7 اسفند ماه 1339 در روستای کنارون زيردو ممسنی در خانواده کوچک مذهبی به دنيا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته اقتصاد گذراند. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شد و سرانجام در 23 بهمن ماه 1360 به شهادت رسید و پیکر پاکش در 25 بهمن 1360 بر روی دستان مردم شهید پرور نورآباد ممسنی تشييع و در گلزار شهدای زادگاهش روستای کنارون زيردو «شاهزاده حسين» به خاک سپرده شد.


متن خاطره خودنوشت شهید "علی نجات سلمان پور":
سرباز نيروي هوايي
بسم الله الرحمن الرحيم / در تاريخ 5 آذرماه 1360 با تعدادي از برادران سرباز نيروي هوايي که داوطلبانه تقاضاي اعزام به جبهه را کرده بوديم و جمعاً 68 نفر بوديم که با موافقت فرمانده پايگاه و مقامات مسئول عصر پنج شنبه 5 آذر ماه 1360 در داخل قرارگاه سوار اتوبوس شديم و جلوي گروه ضربت بعد از توقف کوتاهي و روبوسي و خداحافظي با برادران و گذشتن از زير قرآن راهي بسيج شيراز شديم.
ساعت 3 بعد از ظهر بود که وارد کميته مرکزي بسيج شيراز شديم . آن  روز ، روز بسيج و روز ارتش بيست ميليوني بود . نيروهاي مردمي بسيج در مقابل درب ورودي بسيج و فلکه ستاد با به همراه داشتن با اسلحه هاي مختلف رژه مي رفتند. مردم در پشت سر و دو طرف خيابان به صورت آن ها شيريني مي پاشید و با دادن شعار وحدت بسيج و سپاه و مردم، از آنها قدرداني کردند و بسيجي ها در ميان احساسات پر شور و شوق مردم حرکت مي کردند.


 خاطرات وادی عشق
ما وارد محوطه ي بسيج شديم . در آن جا با برادران ديگري که جهت اعزام آمده بودند برخورد کرديم که تعدادي را ثبت نام کردند و تعدادی را چون لازم نبود و امکان ثبت نام آن به هر نحوي نبود با چه مکافات و زوري از درب بسيج بيرون کردند . در ميان آن ها کساني بودن اشک مي ريختند و مي گفتند هر طور که شده بايد ما را ثبت نام کنيد بنازم به قدرت خداوندي خدا را که اين چنين ملت را به خروش آورده و آن ها را آماده شهادت في سبيل الله مي کند تا اينجا جهت مقدمه خاطرات وادی عشق . بعد از تحويل دادن پرونده و ايراد سخنراني توسط برادران مسئول دوباره اتوبوس آماده شده و سوار شديم و به پادگان آموزشي عبدالله مسگر شيراز آمديم . در اين جا دوباره با برادران ديگري که از شهرستان ها و بخش هاي مختلف آمده بودند برخورد کرديم و فرداي آن روز گروهان بندي شديم و هر صد نفر يک گروهان را تشکيل داد .


شروع دوره آموزشی
فرداي ديگر يعني 9 مهرماه  لباس و پوتين دريافت کرديم. صبح ها از ساعت 5 برپا بعد از خواندن نماز صبح ، دور پادگان دويدن و بعد حدود يک ساعت نرمش بدني و ورزش و مقداري هم از موانع هايي که جهت آموزش آماده شده بود ورزش کردن. تا اين که برنامه کلاسيک ما از روز 9 دی ماه شروع شد و کلاس هايي مانند عقيدتي، اسلحه شناسي، تکنیک، تاکتيک و رزم انفرادی و تخريب و امداد و مخابرات جهت آموزش ما شروع شد. از صبح ساعت 5 شروع مي شد و تا عصر ساعت 5 تمام مي شد البته وقت نماز و صبحانه و نهار مشخص بود و تا 25 آذرماه 1360 برنامه ما به اين قرار بود: در روز، جهت رفتن به اردو آماده شديم و رفتم درس هايي را که به صورت تئوري به ما ياد داده بودند علي با ديگر ،شب اول اردو در ساختمان و در چادرهايي که اطراف ساختمان به صورت خيمه برپا کرده بوديم نشسته بوديم غافل از...


چيزي ناگهان نزديک به ساعت 7:30 بود که صداي گلوله اي در ساختمان پيچيد و مرتب در داخل ساختمان تيراندازي شد. بچه ها و ما سراسيمه يکي با لباس بود يکي بدون لباس  ،يکي کفش داشت و يکي کفشش را در دست گرفته بود و يکي اصلاً بدونه کفش، بيرون دويديم، چون اولين مرحله اي بود که با همچون صحنه اي برخورد کرده بوديم هرکس به قراري تعريف مي کرد. تا اين که برادران مسئول اردو آمدند و سخنراني کردند و با آن صداقتي که در وجود آن ها پيدا بود معذرت خواهي کرد و گفت ما اين کارها را براي رضايت خدا و براي آمرزش شما انجام مي دهيم . بنابراين جاي نگراني نباشد. شب را با پوتين خوابيديم. فردا صبح جهت آموزش رزم انفرادي و نحوه حرکت به طرف دشمن که توسط برادر حسن فرش باف درس داده مي شد به صحرا رفتيم و به صورت دسته اي عملاً انجام مي داديم و مسافتي را خیز و خزيده رفتيم.


 روز ديگر خودرو دير آماده شد و به خط شديم دويديم و به زميني که جهت پريدن از ریو تدارک ديده بودند آمديم بعد از ياد دادن طريقه پريدن و انجام دادن توسط برادر ياسمي پور، و برادر پاسدار ديگري يک مرتبه در حالي که خودرو ايستاده بود پريديم و بعد دو قسمت شديم نصفي به اين طرف زمين و نصف ديگر به آن سر زمين رفتيم. نصف اولي سوار بر ماشين شديم در دو مسافتي که با آن گروه ديگر داشتيم با سرعت هر 10 کيلومتري پريديم. ما که تمام پريديم دوباره آن گروه ديگر سوار شدند و در مسافتي که با ما داشتند پريدند. بعداً دوباره ما سوار شديم و با سرعت 20 کيلومتر پريديم. همين طور خلاصه ادامه داشت تا اين که هر نفر حدود 6 مرتبه و با سرعت 45 کيلومتر از خودرو پريديم. آن قدر خاک به سر و صورت و لباس داشتيم که مي شد درست يک ساختمان را گل اندود کرد.

سیبل تیراندازی
در گروهان ما فقط دو نفر تلفات داديم نسبت به گروه هان هاي ديگر خيلي کمتر و خيلي در سطح پايين بود. يک نفر دستش شکست و يکي ديگر سرش شکست. بعد از ظهر براي آموزش تخريب به کوه  رفتيم و طريقه انفجارات را به وسيله برادر ديگري آموزش داديم و چندين دينامت و منفجر کرديم. روز ديگر جهت تيراندازي به ميدان تير اکبر آباد آمديم و يکي 5 عدد فشنگ ژ-3 و 5 عدد فشنگ گلاش به طرف سیبلها تيراندازي کرديم. بعد از ظهر اسلحه هاي آر پي جي و نارنجک دستي و نارنجک تفنگي را تيراندازي کرديم و عملاً انجام داديم. روز ديگر تيربار ژ-3 تيراندازي کرديم و طريقه استفاده از آن را ياد گرفتيم. بعد از ظهر قرار بود که کابين 5 تيراندازي کنيم که متأسفانه اسلحه خراب شد و گروهان ما تيراندازي نکرد . عصر آن روز با اسلحه ام يک به کوهنوردي رفتيم. ضمناً در اين شب ها دو شب را  رزم شبانه رفتيم و طريقه کمين  و ضد کمين را در شب و طريقه حرکت در شب و استتار و اختفا را به ما ياد دادند. تا اين که شب جمعه يعني شب آخر رسيد.


شب بعد از نماز و شام دعاي کميل مي خوانديم. بعد از اتمام دعاي کميل سينه زني راه انداختيم. در سکوت مطلق بوديم براي اين که به ما نشان دهند که هيچ موقع نبايد از دشمن غافل ماند و اگر احياناً مورد هجوم دشمن واقع شديم خونسردي خود را حفظ کرده و  حوصله خود از دست ندادن را به ما ياد دادند، ناگهان شليک به طور رگبار در اطراف ساختمان شروع شد و گاز اشک آور در داخل ساختمان رها شد . بمب هاي دستي صدادار شروع به منفجر شدن کرد يک صحنه ي طبيعي از يک حمله شبانه را براي ما بوجود آوردند. همه اين 500 نفري که مي خواستند در يک لحظه از يک در خارج شوند ببینید چقدر و چطور است ؟ خلاصه يکي از در و يکي از پنجره و هر که هر چه در توان داشت بيرون آمديم و در ميدان صبحگاه جمع شديم. شعار لا اله الا الله و الله اکبر را سر داديم و به سنگرهاي اطراف محوطه رفتيم . بعد از کشيدن شوط  که خطر رفع شده . بيرون آمديم و برادران مسئول آموزش سخنراني کردند.

 صبح روز بعد يک حمله روزانه 500 نفري را انجام داديم . در ضمن يک گروه از برادران سپاه سر راه کمين کرده بودند تا طريقه ي دفاعيات از پیشروي به طرف  دشمن را در زير آتش دشمن به ما نشان دهند و به صورت گروهي به خط شديم و فرمانده گروه جلو و بقيه در پشت سر و به صورت تيم الف و ب حرکت کرديم تا اين که  در دره اي در سينه کوه تيراندازي به طرف  ما شروع شد و به آن طريقي که  به ما ياد داده بودند و لازم بود  به طرف دشمن در زير آتش دشمن حرکت کرديم . ظهر آن روز ديگر برنامه آموزشي ما تمام شد و عصر به وسيله ي اتوبوس هايي که نيروهاي ديگر را جهت دوره ي اردو آورده بود به پادگان عبدالله مسگر شيراز آمديم و برادران مسئول آموزش از ما خداحافظي کردند . البته ما نمي توانستيم عوض زحمات آن ها را بدهيم فقط همين که از درگاه خداوندي خدا براي آن ها طلب سعادت و توفيق از خدا را براي آن ها و تمام مسلمين خوانديم و ما را تحويل برادران اعزام نيرو دادند .

شور و شوق در چهره رزمندگان
شب را خوابيديم و صبح گروه بندي شديم وضعيت گروه و گروهان که مشخص شده به ما مرخصي 3 روز جهت خداحافظي از خانواده ها را دادند . از روز شنبه تا صبح چهارشنبه مرخصي بوديم . روز جمعه با بچه هاي ديگري که از اردو آمده بودند در ميدان صبح گاهي عبدالله مسگر رژه رفتيم و برادر ناطق نوري وزير محترم کشور جهت ديدن به همره استانداري شيرازي وقتي چند از مقامات مسئول براي نيروهاي مردي بسيج که در آن جا مستقر بودند و ما سربازان نيروي هوايي که جزء بسيج بوديم سخنراني کردند . فردا صبح  و عصر جمعه امور مالي برادران توسط برادران سپاه رسيدگي شد و به هر نفر 600 تومان پول دادند . اتوبوس ها آماده شده بود و شور و شوق در چهره هاي حزب الهي نمايان بود و شعارهاي متنوع و نوحه هاي سينه زني خوانده مي شد .
ظهر شنبه برادر یاسینی و برادر قبادي و برادر امجديان از پايگاه هوايي به ديدن برادران نيروي هوايي آمده و تعدادي کتاب و چندين بسته شيريني آورده بودند. بعد از ديدن آن برادران عزيز خداحافظي و حلال بودي کردند و راهي پايگاه شدند.


ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار