خاطره خودنوشت شهید "علی نجات سلمان پور" «2»،
شهید "علی نجات سلمان پور" در دفتر خاطرات خود می نویسد: ... به طرف سردخانه حرکت کرديم در محوطه سردخانه تخته ها و چوب هاي بسياري که براي ساختن صندوق حمل جسد آماده شده بود به چشم مي خورد و در گوشه اي ديگر صندوق هاي ساخته شده ديده مي شد و در طرف ديگر فانوس هاي پر از خون و قمقمه هاي آغشته به خون که در جايي جمع شده بودند به چشم مي خورد...
خاطره 2

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید "علی نجات سلمان پور" در 7 اسفند ماه 1339 در روستای کنارون زيردو ممسنی در خانواده کوچک مذهبی به دنيا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته اقتصاد گذراند. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شد و سرانجام در 23 بهمن ماه 1360 به شهادت رسید و پیکر پاکش در 25 بهمن 1360 بر روی دستان مردم شهید پرور نورآباد ممسنی تشييع و در گلزار شهدای زادگاهش روستای کنارون زيردو «شاهزاده حسين» به خاک سپرده شد.


متن خاطره خودنوشت شهید "علی نجات سلمان پور":
عازم جبهه
حرکت به طرف جبهه، عصر شب ساعت 4 بعد از ظهر روز 12دی ماه 1360 تعداد 30 دستگاه اتوبوس جهت اعزام نيروهاي بسيج حزب الهي آماده شده بود. اولين گروهان که اسم خواندند و سوار شدند نيروي هوايي بود. ما عازم جبهه شديم تا به نداي حسين زمان خميني عزيز لبيک بگوئيم  و نداي هل من ناصراً ينصرني حسين جواب دهيم. امام حسين در صحراي کربلا فرياد مي زد و خميني در کربلاي خوزستان ايران البته ما آن سعادت واقعي را نداريم که بخواهيم در رديف شهداء صدر اسلام و شهداي ديگر انقلابيون قرار بگيريم. چه خوب گفته شهداء شمع محفل بشرند و با سوختن خود محفل را روشن مي کنند . ليکن ما آن سعادت را نداريم بلکه انبياء و امامان شهداء را شفيع قرار مي دهيم تا از درگاه پر برکت باري تعالي ضامن ما شوند و شفاعت ما در قيامت شوند و اما اين نيروي خدايي است و قدرت خداست که هر انسان مرده دل و ساکتي را حرکت و تحرک مي بخشند و به سوي خود مي کشد.

اميدوارم از درگاه ايزد منان که اين کشندگي و حرکت ما مقطعي نباشد و از فيض کريم الهي و انبياء بهره مند شويم تا از روح پريشان ما آرامش و موجب سعادت ما در دنيا و آخرت شود . بنابراين ساعت 4 روز فوق الذکر در ماشين اتو میهن نشسته و در ميان مردمي که با احساسات و شور و شوق آمده و تا فرزندان آن خود را بدرقه کنند از درب پادگان عبدالله مسگر بيرون آمدم هنوز چيزي نرفته بوديم نرسيده به چهار راه هوابرد شيراز ماشين ما لاستيک جام کرد و خراب شد و ايستاد. در حدود يک ساعت دور آن گير افتادند و درست نشد. يکي از برادران پاسدار که همراه ما بود پادگان برگشت و ماشيني ديگر را آورد نشستيم و در آن ماشين. چند قدمي نرفته بوديم که شيشه جلو ماشين افتاد ولي با قدرت خدا نشکست و سالم ماند. بالاخره خداوند کمک کرد و حرکت کرديم با شعارهايي که مي دادند و جواب مي داديم . از شيراز که بيرون آمديم و فاصله گرفتيم هوا تاريک شد . با شروع تاريکي شب با برادران دعاي توسل را در ماشين شروع کرديم و همه با هم از درگاه رب العالمين کمک و ياري مي خواستيم و متوسل به درگاه امامان مي شويم.

شامی ساده
ساعت 8 بود که رسيديم به خومه زار و در آن جا پياده شديم و نماز مغرب و عشاء را خوانديم و بعد از نماز مغرب، شام را که نان و خرما بود در ماشين و با مهر و صفاي برادري صرف کرديم، بعد از شام ساعت 9 بود که به اتفاق اتوبوس هاي ديگر که جمعاً 30 دستگاه بود حرکت کرديم. در مسافت منطقه نورآباد ممسني چون زادگاه من بود و به اصطلاح شهر ما بود مناطق را به برادران ديگر نشان مي داديم و مي گفتيم و حتي خانه بعضي از بچه ها را به دوستان آدرس مي داديم. در بين راه هر کسي که خوردني داشت مي خورد و عده اي هم به خواب بودند در جاي ديگر چند نفري با هم حرف مي زدنند و راننده هم مشغول رانندگي ولي در اين بين خداوند ناظر بر اعمال و رفتار هر کس بود و نظاره کننده بر تمام عقيده ها و کارها بود.

شعارهایی بر در و دیوار شهر...
 ساعت 11 رسيديم گچساران و در حدود چندين دقيقه در گچساران بوديم و بعد از گذشتن از اين شهر چون شب بود و راننده مثل اين که صحيح و کامل راه را بلد نبود از جاده اي فرعي آمده تا اين که جاده در سينه ي کوهي به بن بست رسيد يک مرتبه ديديم که ديگر جاده تمام شد . از ماشين پياده شديم ديديم تا بقيه اتوبوس ها پشت سر ايستاده اند با چه دردسري در اين سينه ي کوه سر ته کرده اند و از راهي ديگر وارد جاده ي اصلي شدند. در بين راه کاروان هاي زيادي به چشم مي خورد و چون دل شب بود شخصي را در آن طرف نديديم . ساعت يک بعد از نصف شب بود که وارد شهر بهبهان شديم و جلوي بسيج اين شهر توقف کوتاهي کرديم. تعدادي آب به صورت خود زدند و بعضي ها به طرف دستشوئي رفتند و تعدادي هم خواب بودند . بعد در جايگاه پمپ بنزين اتوبوس ها سوخت گيري کردند .
بر ديوارهاي اين شهر شعارهائي به پشتيباني امام و ولايت فقيه به چشم مي خورد و عکس هايي از امام  چشم ها را متوجه خود مي ساخت . بعد از سوخت گيري دوباره بر اثر نابلد بودن راننده ها چندين دور در فلکه ها و خيابان هايي اين شهر گشتيم. بالاخره خدا کمک کرد و راه را پيدا کردند و راه افتاديم . در اين وقت اکثراً خواب بوديم يک مرتبه بيدار شديم تا در ماهشهر هستيم و از ماهشهر که بيرون آمديم ديگر چندان فاصله اي با اهواز نداشتيم. درست موقعي وارد اهواز شديم که راديو داشت اذان صبح را مي گفت و متأسفانه دوباره بر اثر نا آشنايي کامل راننده، ساعت 6:30 اين طرف و آن طرف دور زده بالاخره ساعت 7 صبح 13 دی ماه 1360 بود که رسيديم درب پايگاه بهشتي اهواز که قبلاً هنرستان روستايي بوده وارد ساختمان شديم مقداري نان و خرماي شب را به عنوان صبحانه خورديم.


پایگاه بهشتی
ساعت 8 در ميدان صبحگاه پايگاه بهشتي به خط شديم و تقسيم بندي کردند تا آسايشگاه هر گروهان مشخص شود. دو اتاق به بچه هاي نيروي هوايي تحويل دادند. بعد از مشخص شدن مکان برادران مسئول غذا رفتند سراغ صبحانه. ناگهان ديگ بزرگي را ديديم که شش نفر اطراف آن را گرفته و آمدند. نگاه کرديم ديديم ديگ پر از حليم گندم با گوشت است و مقداري نان محلي در روي مفرشي بود.  چون ظرف غذا را تحويل نگرفته بوديم هر کسي هر چه در دسترس داشت حليم روي آن مي ريخت و مي خورد. ما حليم را در ليوان آب خوري ريختيم و مقداري شکر بر روي آن ريختيم و شروع به خوردن کرديم. چون چاي نياورده بودند، کتري خودمان را برداشتيم و در پشت ساختمان آتش روشن کرديم . با برادر پاسدار ديگري و برادر نادر و رسول چاي درست کرده و صرف کرديم.

عکس شهدای هویزه
ظهر ظرف هاي سفيدي که دنباله ي تاشونده داشت به اتفاق ليوان و يک قاشق به ما دادند. چون زياد خسته بود يم خوابيديم يک مرتبه برادران صدا زدند تا ساعت 2 بعد از ظهر است و نهار در آوردند و نهار را خورديم به اتفاق برادران به محوطه پادگان آمديم و چند تا قطعه عکس يادگاري گرفتيم. همين طور خلاصه شب فرا رسيد بعد از نماز در حالي که ظرف ها را در دست گرفته بوديم و در صف غذا گرفتن بوديم ، ناگهان پدافند پشت ساختمان شروع کرد به شليک کردن به بيرون از ساختمان آمديم معلوم شد تا هواپيماهاي متجاوز بعثي به آسمان ايران زمين تجاوز کردند ولي با بيداري و هوشياري برادران مانند دوباره متواري شدند . شب را خوابيديم ،صبح بعد از نماز مقداري دور پادگان دويديم بعد تمرين بدني ورزش کرديم.  در ساختماني که بوديم آن قدر عکس از شهداء بود مخصوصاً شهداي جنگ تحميلي و حمله بستان و آبادان هويزه که توجه هر انساني را به خود جلب مي کرد و ذهن انسان را متوجه روح پر فتوح شهداء مي نمود.
ساعت 10 بود که دوباره به خط شديم و مشخصات ما را به به طور کامل نوشتند و شماره هايي که بر روي پلاکي نوشته شده بود با شماره ي ما هماهنگ کردند و به ما دادند تا ثابت کند هويت ما در جبهه باشد. بعد از اين برنامه به 4 نفر از گروه ما مرخصي دادند و آمدند براي اين که عادلانه کار کرده باشند قرعه کشي کرد خوشبختانه قرعه به نام ما آمد مرخصي گرفتيم و به اتفاق تني چند از برادران راهي شهر اهواز شديم.


بمباران بر سر زن و بچه بی گناه
 با يک تاکسي بر سر کمپلو آمديم سر پيچ ایستادیم و بعد با يک مزدا به طرف خيابان نادري اهواز آمديم. جلوي مغازه ها گوني هايي پر از شن و گل و ماسه به چشم مي خورد که شباهت زيادي به سنگر داشت در بعضي از خيابان ها سنگرهاي زير زميني ديده مي شد. بعضي از مغازه ها و ساختمان ها بود که به وسيله کافران بعثي بمباران شده بود. جايي بود که خراب شده بود و برادري مي گفت اتوبوسي در حال حرکت بود که ناگهان اين جا را منفجر کردند و اتوبوس خيلي تلفات داشت. راستي هدف اين کافران غير از کشتن مردم بي دفاع و مسلمان چیست؟ کودک و مرد و زن عادي در خيابان چه گناهي کرده که بمباران شوند.

قمقمه هاي آغشته به خون
بعد از گذشتن از چندين خيابان به آرايشگاهي رسيديم برادران نادر و شاهين موسوي سر خود را کوتاه کردند و بعد به طرف حمام رفتيم. بعد از حمام با برادر شاهين و نادر به طرف بيمارستان و سردخانه جندي شاپور اهواز رفتيم. تا جسد پاک و مطهر برادر پاسدار فرزاد شاهين را که نبود با کفار بعثي مفقودالاثر شده پيدا کنيم. وارد محوطه که شديم با نگهبانان درب بيمارستان برخورد کرديم. به طرف سردخانه حرکت کرديم در محوطه سردخانه تخته ها و چوب هاي بسياري که براي ساختن صندوق حمل جسد آماده شده بود به چشم مي خورد و در گوشه اي ديگر صندوق هاي ساخته شده ديده مي شد و در طرف ديگر فانوس هاي پر از خون و قمقمه هاي آغشته به خون که در جايي جمع شده بودند به چشم مي خورد. مردان خدايي که در آن جا مشغول کار  بودند و خالصانه زحمت مي کشيدند و ديده ها را متوجه خود مي ساخت که چطور با دستي آلوده به خون اين لباس هاي آلوده به خون را از تن شهيدان زنده بيرون مي آوردند و در جايي که تدارک ديده بودند مي ريختند. برادر ديگري مشغول شستن برانکاهاي آغشته به خون بود . برادر ديگري مشغول عکس گرفتن بود. سند جنايت صدام و اربابش آمريکا با مدرک بردارند.

شهیدی با چهره نورانی
در اين هنگام برخورد کرديم به جسد پاک و مطهر برادر درجه داري که ستوان يکم بود که با صورت نوراني و بدني آغشته به خون و پاره به لقاءالله پيوسته بود .مردان خدائي در آن جا  اطراف آن را گرفته تا از روي برانکارد خونين بردارند در ملافه سفيدي که داخل صندوق حمل جسد بود بگذارند . انگار پدري که فرزندش در کنارش به خواب رفته و مي خواهد با آرامش ، بدوند از اين که فرزندش از خواب شيرين بيدار شود آن را در رختخوابش بگذارد . با مهر و صفا و صداقت و بي ريا کاري کردند که اجر و مزد  آن ها را فقط خدا مي داند و فقط پهلوي خداست بعد از ديدن اين صحنه ها، به ما گفتند که جسدهاي مجهول الهويه اي در آن سردخانه است و بروید نگاه کنيد که شايد شهيد شما در ميان آن ها باشد . در را که باز کردند از بيرون نگاه کردم باور نکردم که اينها جسد باشد گفتم که شايد اشتباه کنم . ليکن از درب که وارد شديم ديديم نه درست مي بيينم فقط استخوان هاي سوخته اي که تکه تکه شده بودند و بر روي پلاستيک مفرش هاي جمع شده اند به چشم مي خورد . ولي خدا مي داند از اين استخوان ها ي سوخته نور مي باريد . مغزهاي ترکيده و دست هاي قطع شده و چشم هايي که از حدقه بيرون آمده بودند ، همه نشان از اين بود که براي حفظ اسلام و قرآن و سنت انبياء جان را به جان آفرين تسليم کردن سهل است بلکه نه مشکل؟ يا الله.

ادامه دارد...
منبع: پرونده فرهنگی مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده