خاطره ای از شهيد "صادق مرادی"؛
مادر شهید "صادق مرادی" در خاطره ای می گوید: اولین مرخصی که آمد برای خانواده درحد توان سوغاتی خریده بود برای پدرش هم یک جانماز و تسبیح آورده بود. پدر علاقه ی شدیدی به صادق داشت. به او گفت: پسرم من دوری تو را نمی توانم تحمل کنم...
بوسه ای بر پیشانی پدر


به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "صادق مرادی" نهم مهر ماه 1349 در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. دوران کودکي خود را در محيط آزاد روستا گذراند.
هفت ساله بود که راهی مدرسه شد. دوران تحصیلی اش همزمان شد با آغاز مبارزات بر علیه رژیم پهلوی و در حقيقت رشد شخصيت واقعي "صادق" در این برهه زمان شکل گرفت. تحصيلات راهنمايي را در مدرسه آيت الله طالقاني به اتمام رساند. سال 1365 به منظور ياري رساندن به رزمندگان اسلام همراه با دوستانش به جبهه هاي غرب اعزام گرديد و بعد از شرکت در عمليات کربلاي 2 به آغوش خانواده بازگشت.  با آغاز سال تحصيلي در دبيرستان استاد مطهري جهرم ثبت نام کرد و مشغول به تحصيل شد اما عشق به امام لحظه اي او را رها ننمود و براي عمليات کربلاي 5 اعزام گرديد و در يک رزم بي امان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به چند نقطه از بدنش از ناحيه سر به شدت مجروح شد و پس از بيست روز تحمل درد و رنج در سحرگاه شنبه 9 اسفند ماه 1365 به شهادت رسید.


چند خاطره ی کوتاه به روایت مادر شهید "صادق مرادی":
سرمشقی از پیامبران
نوجوان بود که با پدر برای خرید لباس به بازار رفت. وقتی برگشت لباس ساده و ارزان قیمتی خریده بود. به پسرم گفتم: مادر تو که پول به اندازه کافی داشتی چرا لباس بهتر و گران قیمت تر نخریدی؟!
گفت: مادر من ساده پوشی را دوست دارم چونکه سیره پیامبر اسلام است. صادق با این حال که سنی نداشت ولی پیامبر اکرم را الگوی خود قرار داده بود و از او سرمش می گرفت.

جاقرآنی
در حیاط خانه با چند تکه چوب مشغول ساخت چیزی بود. من او را زیر نظر داشتم. وقتی که داشت با اره کار می کرد، دستش زخمی شد و من فورا آمدم تا زخمش را پانسمان کنم. به او گفتم مگر چه می خواهی بسازی که اینگونه خودت را به زحمت انداخته ای؟ گفت: می خواهم یک جا قرآنی برای قرآنمان درست کنم، آخه امروز معلمم گفته قرآن کتاب آسمانی است و خیلی ارزشمند است.

کفش های کهنه
برای صادق کفش خریده بودیم. یک روز که به خانه آمد دیدم کفش های پاره و کهنه ای به پا کرده است. از او پرسیدم. مادر کفشهای تازه ات کو؟.. گفت مادر امروز کارگر ساده ای را دیدم که کفشش کهنه بود و پاهایش را اذیت می کرد. کفش هایم را به او دادم.

اشک مادر بدرقه راهش شد
زمستان سال 65 بود که به جبهه رفت. به قدری شوق جبهه رفتن را داشت که حتی یادش رفت لباس گرم بپوشد. او طاقت گریه های مرا نداشت. به همین دلیل بدون خداحافظی رفت. به محض اینکه شنیدم خودم را با شتاب به محل اعزام رساندم. هرچه می گشتم پیدایش نمی کردم. پس از دقایقی دست های گرمی شانه هایم را نوازش کرد و صدایی که گفت: «مادر دنبال من می گردی. گفت تا تو را دیدم دلواپسی و ناراحتی را از چشمانت خواندم. مادر مهربانم امام حسین اکنون تنهاست باید به یاری اش بشتابم. از پدرم عذر خواهی کن و بگو مرا حلال کند.»
 با شنیدن این صحبتها اشک از چشمانم جاری شد. با دستانش اشک هایم را پاک کرد وقتی پسرم را اینگونه عاشق امام و جبهه دیدم، بوسیدمش و اجازه دادم که به جبهه برود. صادقم را به خدا سپردم.

بوسه ای بر پیشانی پدر

اولین مرخصی که آمد برای خانواده درحد توان سوغاتی خریده بود برای پدرش هم یک جانماز و تسبیح آورده بود. پدر علاقه ی شدیدی به صادق داشت. به او گفت: پسرم من دوری تو را نمی توانم تحمل کنم وقتی از من دوری احساس تنهایی و دلتنگی شدیدی می کنم. خدا تو را برایم نگه دارد. صادق تبسمی کرد و پیشانی پدرش را بوسید و گفت: پدر جان خداوند مرا برای شما نگه داشته. من آن زمان به معنای کلامش پی نبردم تا زمانی که پدرش دارفانی را وداع گفت و من پی بردم که صادق ذخیره آخرت ما است.


انتهای متن/
منبع:روایت عشق، پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده