خاطره ای از شهید سید محمد کدخدا؛
در خاطره ای از شهید "سیدمحمد کدخدا" آمده است: در عملیات کربلای چهار، گلوی یکی از بچه ها ترکش خورده بود و خونریزی شدیدی داشت. سید محمد اصرار داشت که هر چه سریع تر او را به عقب ببریم. با سید چهار نفر شدیم و او را روی دست بلند کرد...
اسرای مسلح!

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید "سيدمحمد کدخدا" در 9 مهر ماه 1338 در خانواده اي متدين و مذهبی که مدتها در انتظار فرزند بودند در شيراز دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را از 7 سالگی آغاز کرد. پس از طي مراحل تحصيل و اخذ مدرک ديپلم فني از هنرستان ، که مقارن بود با اوج انقلاب اسلامي و برچيده شدن رژيم ستم شاهي در سال 1357 او نیز در تمام مراسم راهپيمايي ها و تظاهرات شرکت می کرد."سيد محمد" از همان ابتدای روزهای تشکيل سپاه پاسداران با پوشيدن لباس مقدس پاسداری به عضويت این نهاد در آمد و با ايماني راسخ به پاسداري از دست آوردهاي انقلاب اسلامي پرداخت.
با آغاز جنگ تحميلي از سوي ايادي استکبار جهاني بر عليه امت مظلوم ايران، "سيد محمد" به عنوان کادر ثابت در جبهه هاي نور عليه ظلمت مبارزه را شروع کرد و در طول شش سال نبرد شرافتمندانه با مزدوران بعثي و شرکت در عملياتهاي مختلف از جمله عمليات رمضان ، فتح المبين ، بيت المقدس ، کربلاي چهار و پنج ، و الفجر هشت و... پيروزهای چشمگيری را نصيب امت مسلمان نمود.
وی سرانجام در آخرين ماموريت خود که فرمانده گردان امام حسين عليه السلام و خط شکني سرنوشت ساز کربلاي 5 بود. پس از اينکه چندين محور را آزاد کرد و تعداد زيادي از کفار را به هلاکت رساند در 19 دي ماه 1365 در جبهه شلمچه به آرزوي ديرينه اش که همان شهادت در راه خدا بود رسيد و به ديار معشوق شتافت .


خاطره ای از شهید "سیدمحمد کدخدا" / اسرای مسلح!
در عملیات کربلای چهار، گلوی یکی از بچه ها ترکش خورده بود و خونریزی شدیدی داشت. سید محمد اصرار داشت که هر چه سریع تر او را به عقب ببریم.
با سید چهار نفر شدیم و او را روی دست بلند کرده و به سمت عقب حرکت کردیم. زمین گل آلود بود و ما با لباس غواصی و پا برهنه بودیم. کمی نگذاشت بود که پاهایمان مجروح شد و رد پایمان آغشته به خون شد با این وجود سید اصرار داشت که راه را ادامه بدهیم. پس از مدتی، در مسیر به چند سنگر عراقی رسیدیم. از سنگر عراقی ها برانکاردی پیدا کردیم، مجروح را روی آن گذاشته و به دست چهار اسیر عراقی دادیم که او را حمل کنند. مسیر زیادی نرفته بودیم که سید محمد گفت: «بس است اسرا خسته شدند، نوبت ماست.»
تفنگ را به دست عراقی ها دادیم و دوباره ما چهار نفر برانکارد را حمل کردیم. وقتی به خط خودمان رسیدیم، صدای خنده ی بچه ها با دیدن ما به آسمان رسید. ما چهار پاسدار برانکارد را حمل می کردیم و اسرای عراقی مسلح دنبال ما می دویدند.

انتهای متن/
منبع: کتاب شمع صراط 3 ، سید محمد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده