خاطره ای از شهید "کمال ظل انوار"؛
یکی از همرزمان شهید "کمال ظل انوار" در خاطره ای می گوید: آخرین شب جمعه قبل از عملیات کربلای 5 بود. در منطقه، زیر چادر دعای کمیل برپا کرده بودیم، بچه ها با اشک و سینه زنی آقا صاحب الزمان(عج) را صدا می زدند. اواسط دعا بود که...
دیدار با امان زمان


به گزارش نوید شاهد فارس، شهید "کمال ظل انوار" در یکم شهریور ماه 1332 در شیراز دیده به جهان گشود. وی پس از اخذ لیسانس کشاورزی به آبادان رفت و در شرکتی مشغول به کار شد. با تاسیس جهاد سازندگی به این فکر فرو رفت که به شیراز باز گردد و به عمران و آبادی روستاها بپردازد. از شرکت استعفا داد و مدتی در کوار و قادر آباد مشغول به کار شد و پس از آن مسئولیت شرکت یک و یک را پذیرفت. با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت بسیج درآمد و مدت 5 سال در جبهه حضور داشت. مدتی نیز به عنوان فرمانده توپخانه یونس فعالیت می کرد. همیشه به مادرش میگفت: مادر تو شش پسر داری باید سه تای آن را در راه خدا بدهی و بقیه را برای خودت نگه داری.
گویا به او الهام شده بود که هر سه برادر با هم شهید می شوند و سرانجام شهید کمال ظل انوار در 19 دی ماه  1365 در عملیات کربلای ۵ در شلمچه همراه با دو برادر دیگرش به شهادت رسید.

متن خاطره به نقل یکی از همرزمان:
بعد از شهادت یکی از همرزمانش برای دیدار و تسلیت به خانه ما آمد. کمی که گذشت با ناراحتی تعریف کرد: آخرین شب جمعه قبل از عملیات کربلای 5 بود. در منطقه، زیر چادر دعای کمیل برپا کرده بودیم، بچه ها با اشک و سینه زنی آقا صاحب الزمان(عج) را صدا می زدند. اواسط دعا بود که دیدم کمال حال عجیبی دارد، نتوانست بنشیند و از چادر زد بیرون. مدتی نگذشت که دیدم ملتهب تر از قبل به چادر برگشت. من به او نزدیک بودم. مرا به نزد خود خواست و بی مقدمه گفت: ما چهار نفر (خودش، دوبرادارش مهدی و جمال و پسر خاله اش سید محمد کدخدا) در این عملیات شهید می شیم!

گفتم: آقا کمال این چه حرفیه، از کجا این قدر مطمئنی؟ 

چشم هایش شده بود دو چشمه اشک. گفت: تا قبل از شهادت ما این جریان را برای کسی نقل نکن، بعد از شهادت برای خانواده ام بگو!

بعد از کمی مکث ادامه داد؛ الان که از چادر رفتم بیرون، آقایی که با لباسی از نور پوشیده شده بود به سمت من آمد و فرمود: شما در این عملیات پیروزید!

با تعجب پرسیدم شما چه طور این قدر مطمئن هستید که ما در این عملیات پیروزیم، اصلاً شما که هستید؟

باز فرمودند: شما پیروزید!

اصرار کردم خودشان را معرفی کنند. با مهربانی فرمودند: همان کسی هستم که رزمندگان زیر این چادر، با گریه و دعا او را صدا می زنن و از او کمک می طلبن!

از خود بی خود شدم. گفتم: شما آقا و مولای ما هستید!
فرمودند: آری و باز تأکید کردند شما در این عملیات پیروزید.

دیگر حال خودم را نمی فهمیدم، اولین سؤالی که به ذهنم آمد را پرسیدم: آقا سرنوشت من در این عملیات چیه؟
آقا فرمودند: تو و برادارانت و سید محمد شهید می شوید!
از پاسخ ایشان، از خوشحالی زبانم بند آمده بود. تا خواستم سؤال دیگری بپرسم، دیدم تنها هستم، تنهای تنها... 

انتهای متن/
منبع: کتاب سهمی برای خدا 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده