شهيد "محمدعلی قائدی" در نامه ای می نویسد: « دخترم، بابا خوشحال است که خداوند بزرگ لطف کرده و اين سعادت را نصيبش فرموده تا به خاطر خدا و به خاطر حفظ دين مبين اسلام به جبهه بيايد و...» متن کامل این نامه را در نوید شاهد فارس بخوانید.
نامه ای به دخترم

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "محمدعلی قائدی" 7 تیر ماه 1337 در خانواده مستضعف اما موحد و مسلمان ديده به جهان گشود. هفت ساله بود که راهی مدرسه شد. تحصیلات ابتدایی را گذراند و قدم به دوره راهنمایی گذاشت.
پس از اتمام سال سوم راهنمایی به علت مشکلات مالی ترک تحصیل کرد. پس از مدتی به خدمت سربازی رفت . در این دوران به علت مخالفت و سرپيچي از دستورات فرماندهان طاغوتي رژيم و پخش اعلاميه هاي امام که از طرف جوانان مؤمن و حزب اللهي ساري به دستش می رسيد، مدتی از دوران سربازی را در زندان گذراند.
پس از پايان خدمت به روستا بازگشت و در انتخاب شوراي اسلامی روستا به عضويت درآمد و فعاليت هاي بسياري در جهت رفع نيازمندي هاي مردم مستضعف روستا کوشید.
محمد علی با آغاز جنگ تحمیلی مدام در فکر جبهه بود و آرزويش اين بود که در اولين فرصت به جبهه هاي نبرد بشتابدکه به طور داوطلب از طريق بسيج مستضعفين عازم جبهه شد وی سرانجام در 4 اردیبهشت ماه 1362 به شهادت رسید.

متن نامه:
بسم الله الرحمن الرحيم نور چشمي عزيزم دخترم هر صبحگاه که خيزم سجده شکر خدا کنم ، اول دعا بجان عزيز شما کنم . ضمن آرزوي تندرستي براي تو و مادر اميدوارم که حال همگي شماها خوب باشد و از خداوند تبارک تعالي عاجزانه مي خواهم که شما را در پناه خودش حفظ بفرمايد و منت نهاده شما را سعادتمند نمايد.

نامه ای به دخترم
 دخترم حال بابا را خواسته باشيد الحمدالله خيلي خوبم و هيچ گونه ملالي ندارم تنها دوري شما که ان شاءالله بزودي چهره شما عزيزان را ديدار مي نمايم و پيش شما بر مي گردم. عزيزم امروز که مورخه 21 فروردین1361 است هنوز از شما نامه بدستم نرسيده البته از اينکه اطلاعي از شما ندارم ناراحتم.

سنگرهای عراقی
 دخترم، بابا خوشحال است که خداوند بزرگ لطف کرده و اين سعادت را نصيبش فرموده تا به خاطر خدا و به خاطر حفظ دين مبين اسلام بيايد جبهه کار بابا تا هنوز که خوردن و خوابيدن است ازبس که مي خوابيم خسته شده ايم عصرها ساعت 3:30 مي رويم با رفقا در تپه ها و خرج توپ آتش مي زنيم و سرگرم بازي هستيم و صحبت از ده مي کنيم يک درخت کنار است که هر روز مي رويم آن جا و ساعتها مي نشينيم در سنگرهاي عراقي مي گرديم خلاصه خيلي راحت و خوش هستيم.

حمله ای در پیش است
 عزيزم براي بابا بزرگ از خاک مهر درست کرده ام که ان شاالله برايش بياورم براي تو هم گردن بند درست مي کنم و مي آورم قصد يک حمله داريم که ان شاالله پيروز شويم و کربلا را آزاد سازيم و زمينه سازي براي ظهور حضرت بقيةاله آماده سازيم. راستي محمد حسن يک شب مهمان ما بود اگر خانواده اش پرس نمودند بگوئيد حالش خوب است . بابا جان نکنه اذيت مادر کني دختر خوبي باش راستي عروسکت داري؟ در برگشتن براي بابا عروسک بزرگي مي خرم و مي آورم. 

تربچه
دخترم عکس بابا بزرگ مادر بزرگ و عکس مادر و محمد برايم در نامه بفرستيد وقتي تربچه و باقلا مي خوريد يادي هم از ما بکنيد و دعاي خير براي طلب آمرزش ما بکنيد ديگر عرضي ندارم پدر عزيزم سلام مي رسانم مادر مهربانم سلام مي رسانم مادربزرگ سلام مي رسانم سلام مادر برسانيد محمد آقا سلام مي رسانم و...
 قربانت بابا محمد علي قائدي جواب فوري 21فروردین 1361 والسلام . 

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده