همسر شهید "مهدی ظل انوار" در خاطره ای می گوید: بار آخری که می خواست به جبهه برود، دلم بد جور گرفته بود و شور میزد. اصلا ً دوست نداشتم برود. دنبال بهانه ای برای نگه داشتنش بودم... متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

بابا خون داد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید "مهدی ظل انوار" 6 شهریور ماه 1336 در شیراز دیده به جهان گشود. 7 ساله بود که راهی مدرسه شد. دوران دبيرستان را با بهترين نمرات سپري كرد. سال 1355 وارد دانشگاه شيراز شد. سال 1356 به خاطر فعالیت های سیاسی از دانشگاه اخراج شد. مهدي كه امكان ادامه تحصيل از او گرفته شده بود و در ادارات دولتي نيز نمي توانست استخدام شود در كنار برادرش كمال بكار پرداخت. پس از پيروزي انقلاب و بازگشت دانشجويان اخراجي، مهدي نيز به دانشگاه باز گشت. وی پس از مدتی به سپاه پاسداران پیوست و پس از يك آموزش كوتاه مدت راهي جبهه هاي غرب و كردستان شد و در شرايط سخت كردستان به مبارزه بر عليه مزدوران پرداخت. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و سرانجام 19 دي سال 1365 درعملیات کربلای 5 همراه برادرانش کمال و جمال در یک روز به شهادت رسید.

متن خاطره:
همسر شهید "مهدی ظل انوار" در خاطره ای می گوید: بار آخری که می خواست به جبهه برود، دلم بد جور گرفته بود و شور میزد. اصلا ً دوست نداشتم برود. دنبال بهانه ای برای نگه داشتنش بودم. یادم به قول هفته ی پیش افتاد. به او گفتم: « آقا مهدی شما هفته ی پیش قول دادید که این هفته مرا برای مراسم دعای کمیل ببرید». 
خندید و جواب داد: «دعای کمیل مستحبه، اما جبهه واجب». جوابی نداشتم. ساکش را برداشت و از بچه ها خداحافظی کرد و رفت. دلم شور می زد. 
قبل از رفتن راضیه برایش خوانده بود: «بابا آب داد دیگه شعار ما نیست. بابا جون داد، بابا خون داد...». مهدی ناراحتی مرا که دید گفت: «نگران نباش، من لایق این حرف ها نیستم». اما من نگرانش بودم. هوای خانه برایم سنگین شده بود. بغض گلویم را می جوید. در حال خودم بودم که برگشت. با خنده گفت: «صبح زود می رم. برگشتم تا به قولی که به شما دادم عمل کنم».

انتهای متن/
منبع: کتاب بابا خون داد

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده