شهيد "مسعود مظفری" سال چهارم دبیرستان بود که عازم جبهه شد. همرزمش در خاطره ای می گوید: «شب ۲۱ ماه مبارک رمضان بود در مقر تیپ المهدی در حال خواندن دعا بودیم. یکی از برادران استهبان گفت مسعود مظفری هم به دعا آمده. با دوستان پیش مسعود رفتیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
21 رمضان و چهره ی زیبای مسعود
به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "مسعود مظفری" 11 بهمن 1340 در شهرستان استهبان دیده به جهان گشود. او دومين فرزند خانواده بود . 7 ساله بود که راهی مدرسه شد و تحصیلات ابتدایی را در دبستان مغربي و دوره سه ساله راهنمايی را در مدرسه دکتر علی شريعتی و متوسطه را در دبيرستان انقلاب اسلامي در رشته اقتصاد گذارند. 

سال 1357 قبل از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليت خود را با شرکت در تظاهرات، سخنراني ها، پخش اعلاميه و پوستر امام شروع کرد و خانواده را مداوم به پيروي از امام دعوت مي کرد. در همان روزهاي آخر حکومت طاغوت مدارس به صورت نيمه تعطيل در آمده بود. دوستانش را از کلاس ها به خيابان ها مي کشاند و آن ها را به شرکت در راهپيمايي و شعارهاي ضد طاغوتي دعوت مي کرد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج "مسعود" همراه با دوستانش وارد بسیج شد و از طرفی دیگر در انجمن اسلامي دبيرستان عضو شد. او با اين فعاليت ها از درس عقب نماند و در تحصیلش موفق بود. 
سال 1359 جنگ تحمیلی شروع شد و "مسعود" سال چهارم دبيرستان را می گذراند. 
او در جبهه هاي سوسنگرد ـ کردستان در پيکار با بعثي هاي مزدور بود وی سرانجام  23 تير ماه 1361 مصادف با ماه مبارک رمضان در سن 20سالگي در جبهه گلگون شلمچه با اصابت ترکش خمپاره بعثيان به شهادت رسید.

متن خاطره / 21 رمضان و چهره ی زیبای مسعود
یکی از همرزمان شهید درخاطره ای نقل می کند: با چند نفر از برادران رونیز شهرستان استهبان به کردستان اعزام شدیم. با مسعود در کردستان آشنا شدیم. بعد از سه ماه که مأموریتم تمام شد به استهبان برگشتم. حدود ۷ یا ۸ ماه مسعود را ندیدم برای بار دوم که به جبهه اعزام شدم. شب ۲۱ ماه مبارک رمضان بود در مقر تیپ المهدی در حال خواندن دعا بودیم. یکی از برادران استهبان گفت مسعود مظفری هم به دعا آمده.
 با دوستان پیش مسعود رفتیم و یکدیگر را دیدیم. خیلی خوشحال شدم. در آن شب مسعود چهره خیلی نورانی داشت.
 به او گفتم: امشب چهره تو خیلی نورانی شده...
 خندید و گفت: سهراب با من شوخی می کنی!
 بعد از یک ساعت که با هم بودیم خداحافظی کرد و با دوستانش به خط مقدم پیشرفت. فردای آن روز ما هم به خط مقدم اعزام شدیم. او را از عقب دیدم که به وسیله تیر کالیبر ۵۰  به سر او اصابت کرد  هنوز زنده بود. سر مسعود را در آغوش گرفتم و مقداری آب بر روی لبانش ریختم مسعود شهادتین را گفت و چشمانش را بست. با چشمی پر از اشک و دلی پر از بغض او را از زمین بلند کردم. ناگهان خمپاره ای در نزدیکیم اصابت کرد که من هم زخمی شدم و دیگر چیزی را متوجه نشدم. روز بعد به هوش آمدم در بیمارستان بودم و خبری از مسعود نبود.


انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی،مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده