همرزم شهید "مسعود مظفری" درخاطره ای می گوید: «شب بود. سنگر سنگي در سينه کوه توسط "مسعود" ساخته شده بود. وقتی کف سنگر می نشستیم هنوز مي بايست سر خود را خم می کردیم تا از تیر رس دشمن در امان باشیم...» متن کامل این خاطره را در نوید شاهد بخوانید.
سرمای جان فرسای کردستان در سنگر سنگی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "مسعود مظفری" 11 بهمن 1340 در شهرستان استهبان دیده به جهان گشود. او دومين فرزند خانواده بود . 7 ساله بود که راهی مدرسه شد و تحصیلات ابتدایی را در دبستان مغربي و دوره سه ساله راهنمايی را در مدرسه دکتر علی شريعتی و متوسطه را در دبيرستان انقلاب اسلامي در رشته اقتصاد گذارند. 
سال 1357 قبل از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليت خود را با شرکت در تظاهرات، سخنراني ها، پخش اعلاميه و پوستر امام شروع کرد و خانواده را مداوم به پيروي از امام دعوت مي کرد. در همان روزهاي آخر حکومت طاغوت مدارس به صورت نيمه تعطيل در آمده بود. دوستانش را از کلاس ها به خيابان ها مي کشاند و آن ها را به شرکت در راهپيمايي و شعارهاي ضد طاغوتي دعوت مي کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج "مسعود" همراه با دوستانش وارد بسیج شد و از طرفی دیگر در انجمن اسلامي دبيرستان عضو شد. او با اين فعاليت ها از درس عقب نماند و در تحصیلش موفق بود. 
سال 1359 جنگ تحمیلی شروع شد و "مسعود" سال چهارم دبيرستان را می گذراند. او در جبهه هاي سوسنگرد ـ کردستان در پيکار با بعثي هاي مزدور بود که سرانجام  23 تير ماه 1361 مصادف با ماه مبارک رمضان در سن 20سالگي در جبهه گلگون شلمچه با اصابت ترکش خمپاره بعثيان به شهادت رسید.

متن خاطره / سرمای جان فرسای کردستان در سنگر سنگی
 همرزم شهید "مسعود مظفری" درخاطره ای می گوید: شب بود. سنگر سنگي در سينه ي کوه توسط "مسعود" ساخته شده بود. وقتی کف سنگر می نشستیم هنوز مي بايست سر خود را خم می کرده تا از تیر رس دشمن در امان باشیم. در آن کوه علاوه بر بادهاي تند همراه با خاک که سرماي جان فرسايي داشت دشمنان از خدا بي خبر گاهي اوقات و يا اکثراً با گرماهاي کذايي خود با آتش خمپاره و توپ و ... آنجا را شعله ور مي کردند که حتي انسان از غرش و گرماي حاصله از آن ابزارهاي جنگي سرما را فراموش مي کرد . 

به خاطر دارم آن شب مسعود به دليل اينکه جاي خواب در سنگر نداشت زانوهاي خود را بغل گرفت و سر را به سينه فرو برد و در آن سنگر کوچک تا صبح بيدار ماند. صبح به مسعود گفتم: بيا برنامه اي بریزیم. يکي از ما شب ها بيدار بماند و ديگري استراحت کند و يا برنامه اي بريزيم که هر دو با هم نگهباني دهيم. خوب نيست که هر شب تو نگهبان باشی و با اين وضع سپري کنی. آخر چرا اینگونه خودت را عذاب می دهی؟

 در جواب گفت: با اين که مي دانم در همين لحظه شب که فرا رسد در شهرهاي کشورمان و همه ي دنيا، بعضی از افراد بي خيال و ساده انديش هستند که زمستان را در کنار بخاري هاي مجهز و در ميان رختخواب هاي نرم استراحت می کنند و حتي نمي دانند و يا نشنيده اند که اينجا چه خبر است با همه ي اين وجود حاضر نبوده و نيستم لحظه اي از اين سختی ها را با راحتي هاي شهر عوض کنم . 

با اصرارهایم پذيرفت و گفت که دو شب او بيدار مي ماند و نگهباني مي دهد و يک شب هم من بیدار باشم. شب بعد نوبت من بود. هنوز يک ساعتي از نگهباني ام نگذشته بود که مسعود به سراغم آمد. به او گفتم نوبت استراحت تو هست و ديشب تا صبح بيدار بودي چرا آمدي و استراحت نمي کني؟
گفت: خوابم نمي برد از اينکه من در آنجا نشستم و تو در سرما نگهباني مي دهي. بيا با هم نگهباني دهيم . به خودم گفتم: خدايا اين اشخاص را بنگر که حتي با اينکه خسته اند و در کنار سنگر حاضر نيستند لحظه اي از دفاع و نگهباني دست بردارند و در مقابل اين اشخاص افراد تن پرست و بي خيالي که در شهرها حتي حاضر نيستند از صفحه ي تلويزيون جنگ را تماشا نمايند .

  مقر ما تا نيروهاي دشمن فاصله ي کمي داشت در همين افکار بودم که صدايي از پايين سنگر شنيدم . خواستم جلو بروم و نگاه کنم که مسعود گفت نه ، تو بمان و من مي روم . سينه خيز و آهسته در آن ظلمت شب حرکت کرد و سريع برگشت و به من گفت: چند نفر در پايين سنگر هستند. تو اينجا بمان تا افراد ديگر را خبر کنم 
بعد از چند دقيقه مسعود با سه نفر ديگر از برادران که در نزديکي هاي ما بود آمدند. مسعود اسلحه و نارنجک برداشت و به ما گفت آماده باشيد اگر خبري شد شروع کنید. در همين لحظه ناگهان به سوي ما آتش گشودند و يکي از آن سه نفر شهيد شد مسعود قهرمان و شجاع سريعاً ضامن نارنجک را کشيد و به سوي آنان در آن تاريکي پرتاب نمود و بعد از آن سريعاً رگبار اسلحه اي به روي آنان گشود و حتي وقت به ما نداد تا ما بتوانيم شروع کنیم و بالاخره صداي آنان را خفه کرد . صبح که تاريکي شب جاي خود را به روشني دلنشين سپيده دم داد وقتي به پايين نگاه کرديم اجساد 6 نفر را مشاهده نموديم و به ياد دارم که همان شب که درگيري بود به مسعود گفتم حال که درگيري تمام شده برو و استراحت کن. گفت : خير و حتي به شوخي گفت نمي روم شايد اینها دوباره زنده شوند و مي خواهم بمانم تا ديگر نفس نکشند .

انتهای متن/
منبع:پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده