نوید شاهد - شهيد "شيرازد اميری" فرودين سال 1342 در سیاه چادرهای عشايری به دنیا آمد. خواهر شهید در خاطره‌ای می گوید: «با آغاز جنگ تحمیلی، شیرزاد دفاع از کشور را یک وظیفه دانست و عازم جبهه شد. دو سه هفته‌ای از اعزامش می‌گذشت در این مدت فقط یک نامه از او به دستمان رسیده بود. باز هم منتظر بودیم ولی مدتی خبری از او نشد. تا اینکه ایام نوروز فرارسید. مادرم بسیار ناراحت بود و سخت بیمار...» متن کامل زندگی نامه این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
دیدار پسر جان مایه شفای مادر
به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "شيرازد اميری" 15 فرودين سال 1342 در سیاه چادرهای عشايری باصري تيره عبدالهي در خانواده‌اي مذهبي دیده به جهان گشود. دوران کودکي را را در ايل با آداب و رسوم ساده و طبیعت بکر فارس گذراند. 7 ساله بود که راهی مدرسه شد. دوران ابتدایی را با موفقیت پشت سرگذاشت. پس از آن در آزمون (دانش آموزان ممتاز) براي تحصيل در دبيرستان شبانه روزي عشایري پذیرفته شد و دوران راهنمايي و دبيرستان را در آن جا گذارند.

آتشی زیر خاکستر

 "شیرزاد" در دبیرستان با آداب و روسوم و فرهنگ هاي مختلف در ايل هاي گوناگون آشنا شد. ناگفته نماند که بيشتر دانش آموزان دبيرستان عشايري از خانواده هاي فقير ايل بودند و همگي طعم ستم و نداری را چشيده بودند و همانند آتش زير خاکستر آماده انقلاب بودند. او فعالیت های انقلابی را از سال 1356 شروع کرد و پا به پاي ديگر دوستان در تظاهرات راهپیمائی ها شرکت می کرد.

جهاد سازندگی عشایری

با پیروزی انقلاب اسلامی و اخذ ديپلم در جهاد سازندگي عشايري کار خود را شروع کرد. پس از چندی در کنکور تربيت معلم شرکت کرد و در مرکز معلم اقليد پذیرفته شد. با آغاز جنگ تحمیلی با گروهي از دانشجويان تربيت معلم راهي جبهه جنگ شد.
دوران دانشجویی را به خوبی سپری کرد و اولین شغل مقدس خويش را در يکي از روستاهاي محروم شيراز انتخاب کرد و تا آن جايي که در توان داشت مردم و دانش آموزان را با فرهنگ و انقلاب اسلامي آشنا کرد.
 شیرزاد سال هاي دوم و سوم خدمت آموزگاري را در میان عشايران بود. وي در سال 1366 در دانشگاه آزاد واحد ارسنجان قبول شد و با مشکلات و گرفتاري هاي بسياري که داشت درس را ادامه مي داد چون او مي دانست که آگاهي از همه چيز مهمتر است.

دیدار پسر جان مایه شفای مادر
خواهر شهید در خاطره ای می گوید: با آغاز جنگ تحمیلی، شیرزاد دفاع از کشور را یک وظیفه دانست و عازم جبهه شد. روز اعزام رو به مادرم گفت: «مادر جان ناراحت نباش شما یک امانت الهی دارید که بلاخره باید آن امانت را پس بدهید.»
دو سه هفته ای از اعزامش می گذشت در این مدت فقط یک نامه از او به دستمان رسیده بود. باز هم منتظر بودیم ولی مدتی خبری از او نشد. تا اینکه ایام نوروز فرا رسید. مادرم بسیار ناراحت بود و سخت بیمار. حتی توان راه رفتن را هم نداشت. دو سه روز از عید نوروز می گذشت. باران رحمت الهی می بارید، من در حیاط مشغول کاری بودم. ناگهان دیدم سربازی وارد حیاط شد. اول او را نشناختم. چند قدمی که جلوتر آمد دیدم برادرم است. مادرم را صدا زدم و گفتم: مامان شیرزاد...
مادرم که توان راه رفتن را هم نداشت خداوند توانی به او داد و به عشق فرزند دوان دوان به حیاط آمد و برادرم را در آغوش گرفت و به شدت گریه کرد...

جبهه شوشتر
 او براي آخرين بار در تيرماه 1367 زماني که عراق همانند آغاز جنگ وارد ميهن اسلامي شده بود و به تاخت و تاز در غرب و جنوب می پرداخت راهی جبهه جنگ شد. وی سرانجام 14 مرداد ماه 1367 در جبهه شوشتر به شهادت رسيد.

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده