خاطره ای از زبان همسر شهید محمد کهدوئی/شهید شاخص فارس
زمانيکه که ما به گلزار شهداء مي رفتيم مي ديدم که خيلي سر خاک مي نشيند و صحبت ميکند هر چه به او مي گفتم تو اينقدر مي نشيني چي مي گي مي گفت بعداٌ مي فهمي که بعد از شهادت متوجه شدم که او براي اينکه شهيد شود از برادرم مي خواست که پيش خدا او را وساطت کند...
شهید محمد کهدوئي
تولد:  بيست و چهار ماه مبارک رمضان سال 1340
شهادت:سی ام شهریور ماه سال 1361

بنام هستي بخش جانها و آرامش دهنده قلبها


اين بنده حقير ناتوان از اينکه در مورد مقام والاي شهيد و جايگاه و منزلت شهيدان بنويسم قاصر است اکنون بنا به وظيفه لحظات و خاطراتي که از اين شهيد بزرگوار در ذهن و ياد اين جانب براي هميشه ماندگار مانده است بازگو مي نمايم .
براي اولين بار که با ايشان ملاقات کردم و صحبتهاي اوليه شروع  کردند، گفتند: که من هميشه در جبهه هستم و هر زمان که عمليات باشد به جبهه اعزام مي شوم و امکان دارد بيشتر وقتها تنها باشيد اگر مي توانيد اين شرايط را قبول کنيد تا مادرم را براي خواستگاري بفرستم .

من که شيفته اخلاق و رفتار و چهره جذاب و دوست داشتني وي شده بودم وقتي که مادر بزرگوار ايشان براي خواستگاري به خانه ما فرستاد بدون اينکه تحقيق يا حرفي بزنم به ايشان جواب مثبت دادم خانواده ما همگي مجذوب و شيفته اخلاق و رفتار شهيد بزرگوار شده بودند حتي بعد از 24 سال که از شهادت ايشان مي گذرد هميشه در خانه صحبت از اينکه ما لياقت نداشتيم که چنين دامادي در خانواده داشته باشيم هنگامي که قرار شد پيوند محکم و استوار بين ما برقرار شود چون هميشه ساده زيستي را دوست داشت و پيرو ائمه اطهار بودند گفتند من دوست دارم که با چند تن از بچه ها روز تولد امام حسن ( ع ) 15 رمضان در سپاه پاسداران کازرون مراسم ساده اي برگزار کنيم که من هم قبول کردم و به همين سادگي زندگي مشترک را شروع کرديم .

خاطره اي که از اين شهيد بزرگوار دارم اين که يک شب خواب ديدم که محمد يک لباس سفيد بسيار نوراني و قشنگ پوشيده و به خانه آمده از او سوال کردم که اين لباس را از کجا آورده اي گفت : عباس ( برادرم که شهيد شده است ) برايم آورده گفتم تو که عباس را نديدي و نمي شناسي پس چطور برايت لباس آورده گفت ما با هم ارتباط داريم وقتي که خواب را برايش تعريف کردم گفت ديگر وقتش است که بروم گفتم کجا گفت جبهه گفتم تو که گفتي ديگر جبهه نمي روم گفت خوب بخاطر تو يه چيزي گفتم ولي ديگر موقع رفتن است چون زمانيکه که ما به گلزار شهداء مي رفتيم مي ديدم که خيلي سر خاک مي نشيند و صحبت ميکند هر چه به او مي گفتم تو اينقدر مي نشيني چي مي گي مي گفت بعداٌ مي فهمي که بعد از شهادت متوجه شدم که او براي اينکه شهيد شود از برادرم مي خواست که پيش خدا او را وساطت کند تا او هم شهيد شود .

آخرين روزي که براي خداحافظي به خانه آمد يک حال و هواي عجيبي داشت قبل از نهار نزديک به نيم ساعت نماز خواند و با خدا راز و نياز کرد سپس نهار خورد و ساعتي با من به گفتگو پرداخت و تذکراتي به من داد و گفت من تو را براي اين انتخاب کردم چون مي دانم خواهر شهيد هستي و صبر و تحمل داري و اگر قسمت شد که شهيد شوم جلو مردم سربلند و بي قراري نمي کني و از اين بابت خيالم راحت است بعد گفت بيا چند عکس يادگاري بگيريم سپس مثل مرغي که از قفس آزاد شده خداحافظي کرد و دلم مثل سير و سرکه مي جوشيد و آرام و قرار نداشتم تا اينکه بعد از چهل روز خبر شهادت وي را شنيدم هم برايم بسيار سخت بود و هم ياد حرفهاي او که مي افتادم ساکت مي شدم اما خوشحالم از اينکه به آرزوي ديرينه خود رسيده و به ديار معبود خود شتافت

روحش شاد و راهش پر رهرو .
والسلام .







منبع: مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده