خاطره خودنوشت شهيد "امان الله عباسی"؛
شهید "امان الله عباسی" در خاطره ای می نویسد: برادران رشتي وقتي ديدند رفيقشان شهيد شده شروع به گريه و بي تابي کردند و ما آن ها را دلداري داديم و شهيد را انتقال داديم. هنوز صداي دوستان شهيد در گوشم طنين انداز است...

صدای دوستان شهيدم به گوش می رسد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "امان الله عباسی" در سوم خرداد ماه 1343 در شهرستان بيضاء (روستاي جعفرآباد) دیده به جهان گشود. او فرزند پنجم خانواده بود . پدرش در بيضاء مغازه داشت که به علت ورشکستگي از همان اوان کودکي به شيراز مهاجرت کردند.

تحصیلات خود را تا دوم دبیرستان گذراند. با تشکيل سپاه وارد سپاه شد  و در لشکر 19 فجر خدمت کرد. در سال 1360 با دختر عموی خود ازدواج کرد که صاحب 2 فرزند پسر شد. او رفته رفته با ابراز رشادت های فراوان در طول چند سال جنگ به عنوان فرمانده گروهان غواصان لشکر 19 فجر صادقانه خدمت مي کرد و بي اداعا در اکثر عمليات ها شرکت داشت و از ابتداي شروع جنگ شجاعانه در برابر دشمن ايستاد تا اين که در «عمليات کربلاي 5» شرکت کرد و آغازين ساعات شروع عمليات در نوزدهم دی ماه 1365 در شلمچه به فيض رفيع شهادت نايل گردید.
متن زیر خاطره ای است به قلم "شهید امان الله عباسی":

خمپاره ای که عمل نکرد!
 مورخه 2 دی 1361 بود داشتيم نيروهاي گردان 995 گروهان يك را جايگزين مي کرديم و  بعد از جايگزين کردن نصف گروهان من و رضا انجوی جهت خواندن نماز شروع به وضو گرفتن کرديم و برادر حبيب زاده بيرون ايستاده بود يکی از برادرن تيپ کربلا می خواست به دستشوئی برود.
من دستم را شسته بودم که ناگهان در  فاصله ی پنج متری خمپاره ای به زمين خورد ( فاصله خمپاره با آن دوست تيپ کربلا يک متر بود ) ولي ناگهان با کمال تعجب خمپاره عمل نکرد و ما هر کدام چيزي مي گفتيم برادر کربلائي مي گفت " بچه ها ديديد معجزه شد عمل نکرد.
 "برادر انجوي " مي گفت رضا رفته بوديم ها... و من گفتم خدايا مي خواستي بدون وضو از دنيا بروم.

در همين حين بود که دومين خمپاره در فاصله دو متري من به زمين خورد و من خوابيدم روي زمين يک وقت احساس کردم زير سر من چيز گرمي است سر را بلند کردم ديدم يکي از دوستان از تيپ کربلا مي خواسته  از سنگر بيرون بيايد و ترکش به سر او اصابت کرده؛ سر او را بلند کردم و گفتم «بابا ، بابا ، بلند شو » تمام شد. اما او انگار صد سال است که خوابيده  " بل احياء عند ربهم يرزقون ".

من نيز در پاي راستم ترکش رفته بود  آن برادر که مي خواست به توالت برود بازويش زخمي شد و عجيب آن که « من و انجوي و حبيب زاده» به خمپاره نزديک تر بوديم و خدا آن کس را عاشق شد که عاشق خدا بود.
 برادران رشتي وقتي ديدند رفيقشان شهيد شده شروع به گريه و بي تابي کردند و ما آن ها را دلداري داديم و شهيد را انتقال داديم.
علت خمپاره تيراندازي يکي از برادران بود که دشمن گرا گرفته بود و آن جا را کوبيد. هنوز صداي دوستان شهيد در گوشم طنين انداز است...

انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی ، مرکز اسناد ایثارگران فارس
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده