خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (7)
نوید شاهد - شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: «نيروها چند نفری به دقاقله رفته بودند در يک تک که پشت رودخانه، نيسان از طرف نيروهای ما انجام شده بود قاسم پرآور و کاظم داوودی و حسن اعتمادی شهيد شده بودند و من...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
هوای بارانی و تلاطم روخانه
به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد "نصرالله ايمانی" یکم فروردین سال 1337 در خانواده ای روحانی در کازرون دیده به جهان گشود. 7 ساله بود که راهی مدرسه شد و پس از گذراندن دوران تحصیلی موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. سال 1356 به سربازی رفت و در پادگان هشتگل اهواز مشغول به خدمت شد. با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه شد و سرانجام 20 اردیبهشت سال 1362 در اثر اصابت خمپاره‌ به شهادت رسيد.

متن خاطره خودنوشت:
نيروها چند نفری به دقاقله رفته بودند در يک تک که پشت رودخانه نيسان از طرف نيروهای ما انجام شده بود قاسم پرآور و کاظم داوودی و حسن اعتمادی شهيد شده بودند. من با عباس و کاظم و تعدادی ديگر از بچه ها در ساريه بوديم ديده ور خودش در دقاقله بود وقتی با بی سيم تماس گرفتيم متوجه شديم که پشت بي سيم کاظم نيست. همان موقع فهمیدم که کاظم شهيد شده. عصر همان روز به دقاقله رفتم عباس هم با من آمد. جسد اين سه نفر پشت رودخانه بود وقتی که رسيديم چند نفر با عمو برات نوبهار و قدرت بهبود می خواستند بروند پیکرها را بياورند من هم با عباس و آنها رفتيم.

به دنبال پیکر شهدا
 با وضعی خاص از روی رودخانه با يک قايق پارو زنان گذشتيم. عمو برات در لباس عربی بود. يک پسر عرب هم که حميد نام داشت و با ما می جنگيد آمده بود. هنوز در روستاها مردم زندگی می کردند وقتي از رودخانه گذشتيم از يک روستا رد شديم و راه را در داخل يک کانال ادامه داديم. من آر پی جی داشتم عباس هم کمکیم بود. بعد از اينکه به منطقه رسيديم عمو برات و پسر عرب جلو رفتند و کشان کشان جسدی را به نزديکي جاده آوردند عراقی ها بر روی جاده ديد داشتند لذا از داخل يک لوله که به جهت پل به کار رفته بود جسدها را به عقب انتقال می داديم. آورکت و کوله پشتی ام خرج را بيرون آوردم و با حالت خزيدن وارد لوله شدم به زحمت می توانستم تکاني بخورم. شهدا شش نفر بودند که سه نفر آنها از خرم آباد لرستان بودند. شهيد اول از داخل کانال عبور داديم ، من پايش را مي کشيدم و قدرت اله بهبود با پايش به کتف او فشار می داد تا اينکه او را به داخل کانال منتقل کرديم.

شهدای هویزه
 با سه برانکارد که همراه برده بوديم شهدا را تا رودخانه آورديم يکی از شهدا کاظم داوودی بود دومی قاسم پرآورد بود که در حمله هويزه شرکت کرده بود و سومی هم حسن اعتمادی بود که او هم در حمله هويزه شرکت کرده بود داوودی ترکش به دهانش اصابت کرده بود. پر آور به سينه اش و اعتمادی هم به شکمش. سه روز از شهادت آنها می گذشت که ما توانستيم پیکرشان را به عقب ببریم. اعتمادی سوخته بود... در اين مدت فقط سه بار تا رودخانه توانستم بيايم و سه شهيد را تا رودخانه انتقال دهم.

هوای بارانی و تلاطم رودخانه

 هوا ابری بود و کم کم باران می بارید. آب رودخانه خيلی زياد بود وقتی می خواستيم برای شهدا به اين طرف بيائيم قايق مرتب به اين ور و آن ور مي رفت و کنترلش از دست خارج می شد. حرکت سريع آب بر خلاف جهت ما بود برای آساني کار دو چوب بلند به اين طرف و آن طرف رودخانه کوبيده بوديم که دو سر آن با طناب به هم وصل می شدند بعد طناب ديگري به قايق بسته بوديم و حلقه وار دو طناب انداخته بوديم و براي نقل مکان قايق آن طناب را حول طناب اول به جهت دلخواه می کشيديم. وقتي برای آوردن آخرين شهيد به انتهای کانال آمدم. اورکت و آر پي جي ام را نديدم گفتند که با شهيد بردند عقب. هوا هم سرد بود و باران می باريد.

 به اين طرف رودخانه که آمدم آر پي جی ام را ديدم ولی از اورکت خبری نبود هر چه گشتم چيزي نديدم. فکر کردم که همراه شهدا برده باشند. بالاخره معلوم شد که آورکت روی پیکر کاظم داودی گذاشته شده و رفته سوسنگرد ما هم تمام وسائل شخصی در اورکت داشتيم «شناسنامه ، کارت بسيج ، قرآن ، راديو ، چاقو و رنگ ، دستکش و عکس پیکر پيروي و بستانپور و خسروی» هوا نزديک غروب بود شهدا را در داخل يک سيمرغ گذاشته و بردند سوسنگرد، خيرالله گلستان هم با آنها رفت.



انتهای متن/
منبع: پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر: