خاطره شهيد داراب حسينی «3»
خواهر شهيد «داراب حسينی» در خاطره‌ای نقل می‌کند: «امتحانات خرداد ماه تمام شده بود. آن روز مادر برای کاری به شیراز رفت. داراب به محض خروج مادر از خانه به من گفت...» خاطره سوم این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.

اهدای خون و اعزام به جبهه

به گزارش نوید شاهد فارس،  شهيد «داراب حسينی» یکم شهریور سال 1347 در روستای قاضیان شهرستان صفاشهر دیده به جهان گشود. در هفت سالگی به مدرسه روستا رفت و دوره ابتدایی را با موفقیت پشت سرگذاشت. تحصيلات راهنمايی را در خرم‌بید گذراند. دوره دبيرستان را در شهرستان آباده در رشته تجربی آغاز کرد. او ممتاز مدرسه بود. با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه شد و سرانجام در غروب 25 خرداد سال 1364 در آبادان به شهادت رسيد. پیکر پاکش در قاضیان خرمبید به خاک سپرده شد.

متن خاطره «3» : اعزام به جبهه

خواهر شهيد «داراب حسينی» در خاطره‌ای نقل می‌کند: «امتحانات خرداد ماه تمام شده بود. آن روز مادر برای کاری به شیراز رفت. داراب به محض خروج مادر از خانه به من گفت: سریع برو و شناسنامه‌ام را از کمد بیاور؛ می‌خواهم به جبهه برم. گفتم: صبر کن تا مادر از شیراز بیاید، بعد برو؛ اما او اصرار کرد که می‌خواهم برم.

فردای آن روز درب کمد را نیمه باز دیدم. به سمت کمد رفتم و دیدم که شناسنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و وسایل داراب نیست. ما بدون مادر برای بدرقه‌اش به ده بید رفتیم. داراب را از دور دیدم و به سمتش رفتیم. داراب گفت: خواهر از شما می‌خواهم از طرف من از مادرم خداحافظی کنی و به او بگو ناچار شدم که بروم و می‌دانم از صمیم قلب راضی است.
برادر بزرگم گفت: بیا برویم خانه ناهار بخور و بعد برای اعزام بیا. گفت: من روزه هستم.

اهدای خون

بعد از شهادت حسین، به سراغ کمدش رفتم تا خاطرات با او بودن را دوباره تکرار کنم. در یکی از کتاب‌هایش چندین کارت اهدای خون را دیدم و جالب بود که در زمان حیاتش هیچ یک از خانواده از این کار او مطلع نبودند. او همیشه کارهای خیر را در خفا انجام می‌داد و از این کار راضی بود.

 او خيلی با گذشت، فداکار و مهربان بود، روزی مادر کمی زردآلو گرفت و به خانه آورد و خواهر کوچکم گريه کرد و گفت که زردآلو ها را به من بدهيد، داراب گفت: مادرم او کوچک تر است گناه دارد من نمی‌خواهم به او بدهید.»


انتهای متن/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده