سالها گذشته است، اما روایت مقاومت هنوز ادامه دارد
محسن فرحدوست هنوز ۱۶ سالش نشده بود که تصمیم گرفت پا به میدان جنگ بگذارد. آن روزها برای او بیسیم، اسلحه و لباس رزم، بخشی از زندگی تازهای بود که انتخاب کرده بود؛ زندگیای که با دفاع از وطن گره خورد و سالها بعد، با اسارت و تحمل شکنجه ادامه پیدا کرد.
او که امروز یکی از آزادگان هرمزگانی است، خاطرات آن سالها را از روزهای نخست حضورش در جبهه تا مجروحیت، محاصره و اسارت روایت میکند؛ از سه روزی که در برابر حملات نیروهای بعثی مقاومت کردند و سرانجام زمانی که مهمات و آذوقه به پایان رسید، به اسارت درآمدند.
محسن فرحدوست از نسلی میگوید که جنگ را نه از دور، بلکه در نزدیکترین فاصله تجربه کردند؛ نسلی که پس از افتادن در بند دشمن نیز تسلیم نشد و ماهها دوری از خانه، شکنجه و شرایط سخت اسارت را تحمل کرد.

همه چیز از یک داغ شروع شد؛ وقتی شهادت یک همکلاسی مسیر زندگی را تغییر داد
محسن فرحدوست در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان، ضمن روایت خاطرات خود از دوران دفاع مقدس و اسارت، افزود:
من متولد سال ۱۳۴۸ در تهران هستم و بعدها ساکن بندرعباس شدم. تصمیم من برای رفتن به جبهه، از یک اتفاق تلخ شروع شد؛ شهادت یکی از همکلاسیهایم، شهید رسول خانزاده.
بعد از شهادت او، دیگر نمیتوانستم فقط تماشاگر اتفاقاتی باشم که در کشور میگذشت. همین شد که داوطلبانه تصمیم گرفتم خودم را به جبهه برسانم.
برای اعزام هم منتظر نماندم تا دفترچه خدمتم صادر شود. حدود ۱۸ ماه پیش از صدور دفترچه، خودم را به پادگان عشرتآباد تهران معرفی کردم.
دوره آموزشی را در پادگان مالک اشتر اراک گذراندم و بعد از آن به منطقه جنگی خوزستان و شهر اهواز منتقل شدم. در اهواز، برای گذراندن آموزشهای مخابراتی به پاسگاهی در رامهرمز اعزام شدم و از همانجا بود که مسیر حضور من در جبهه شکل جدیتری پیدا کرد.
نوجوانی که بیسیم به دست گرفت و قدم به میدان نبرد گذاشت
سال ۱۳۶۴ بود و من فقط ۱۶ سال داشتم که بهعنوان بسیجی داوطلب راهی مناطق عملیاتی غرب کشور شدم.
بعدها، در تیرماه ۱۳۶۶، به منطقه عملیاتی دشت عباس، زبیداد، شهر حانیه و ابوغریب اعزام شدم؛ منطقهای در نزدیکی تیپ چهار لشکر ۷۷ خراسان و گردان ۴۰۷ ژاندارمری.
در آنجا مسئولیت من فقط حمل اسلحه نبود. بهعنوان بیسیمچی دسته شناسایی گروهان یکم گردان ۴۰۷ انتخاب شدم و ارتباطات این بخش را بر عهده گرفتم.
از طرف دیگر، در تیراندازی هم توانایی خوبی داشتم و رتبه ۱۰۰ را کسب کردم. به همین دلیل، در ادامه خدمتم بهعنوان تکتیرانداز دسته رزمی فعالیت کردم.
جنگ فقط در خط مقدم جریان نداشت. هر روز خبر حملات هوایی دشمن بعثی به شهرها و مناطق مسکونی به گوشمان میرسید. مردم عادی در خانههایشان هدف قرار میگرفتند؛ عدهای شهید میشدند و عدهای نیز با جراحات و نقص عضو باقی میماندند.
ما در جبهه با دشمن میجنگیدیم، اما اخبار این حملات از نظر روحی ما را هم تحت تأثیر قرار میداد. میدیدیم دشمن به خانه و زندگی مردم حمله میکند و کاری که از دست ما برمیآمد، ادامه همان مأموریتی بود که برایش به جبهه آمده بودیم؛ حراست از مرزها و دفاع از کشور.
هر روز باید با همین شرایط کنار میآمدیم و درد و رنج ناشی از جنگ را تحمل میکردیم.
سه روز مقاومت؛ تا وقتی که مهمات به پایان رسید
روز ۲۲ تیرماه ۱۳۶۷، شرایط جبهه برای ما وارد مرحله سختی شد. سه روز درگیر حملات دشمن بودیم و سرانجام نیروهای بعثی توانستند ما را محاصره کنند.
تا زمانی که مهمات و آذوقه داشتیم، ایستادیم و مقاومت کردیم. اما ادامه نبرد بدون مهمات دیگر امکانپذیر نبود.
در نهایت، وقتی مهمات و آذوقهمان تمام شد، به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم.
آن زمان خودم هم از ناحیه ترکش مجروح بودم و آثار مواد شیمیایی را نیز روی بدنم داشتم. با وجود همین وضعیت، نیروهای عراقی با ما رفتار بسیار خشنی داشتند.
بعد از اسارت، ما را مورد ضربوشتم و شکنجه قرار دادند و سپس به پشت خط مقدم خودشان منتقل کردند.
۷۵ روز در سلول؛ روزهایی که هر طلوعش با شکنجه آغاز میشد
اسارت برای من و دیگر نیروها تازه از همانجا شروع شد. بعد از اینکه دست دشمن افتادیم، ما را بین شهرهای مختلف عراق جابهجا کردند.
۷۵ روز را در سلولهای انفرادی گذراندم؛ روزهایی که شکنجه و رفتارهای بیرحمانه بخش جداییناپذیر آن بود. بعد از آن، ما را به زادگاه صدام حسین منتقل کردند. در زندانهای پادگانهای آن شهر، شرایط به شکل دیگری ادامه داشت. اتاقهایی که حدود ۲۴ متر بودند، محل نگهداری تعداد زیادی از اسرا شده بود. در هر اتاق حدود ۹۰ نفر را جای میدادند.
هر روز به یک بهانه سراغمان میآمدند و کتکمان میزدند یا شکنجهمان میکردند. این وضعیت تا زمان آزادی ادامه داشت.
روز آزادی هم زمانی فرا رسید که نمایندگان صلیب سرخ جهانی برای ثبت آمار اسرای ایرانی به پادگانهای عراق آمدند. پس از حضور آنها، ما را از زندانها خارج کردند و به اردوگاههای افسران ایرانی که زیر نظر صلیب سرخ بود، انتقال دادند.
آمار اسرا ثبت شد و بعد از آن روند آزادی انجام گرفت. ما را با اتوبوسهای عراقی به سمت مرز باختران بردند.
در مرز، تبادل اسرا انجام شد و آن لحظهای که وارد خاک ایران شدیم، برای من و دیگر اسرا معنای خاصی داشت؛ بعد از سالها اسارت، دوباره پا روی خاک وطن گذاشتیم.
وطن با جانفشانی جوانان این سرزمین حفظ شد
اگر امروز جوانهای این کشور در امنیت و آزادی زندگی میکنند، باید بدانند این امنیت بهسادگی به دست نیامده است.
من خودم یکی از همان جوانهایی بودم که در نوجوانی راهی جبهه شدم و سالهای زیادی از عمرم را در جنگ و اسارت گذراندم. جوانهای زیادی نیز از جان و مال خود گذشتند تا مردم این سرزمین بتوانند در امنیت زندگی کنند.
به نسل جوان میگویم نباید در برابر ظلم سر خم کنیم. باید صادقانه زندگی کنیم و از دشمن و تهاجم آن نترسیم.
راهی که شهدا رفتند، راه شهامت و رشادت بود. ما باید با همین روحیه، در مسیر آرمانهای انقلاب حرکت کنیم و برای آبادانی کشورمان تلاش داشته باشیم.
حفظ یاد شهدا فقط با حرف زدن ممکن نیست؛ باید در عمل حافظ خون آنها و آرمانهایی باشیم که برایش جان دادند.
سالها گذشته است، اما روایت مقاومت هنوز ادامه دارد
محسن فرحدوست، با اشاره به آنچه امروز در «جنگ تحمیلی کنونی» رخ داد، تأکید کرد که ایستادگی مردم ایران، بهویژه مردم بندرعباس و هرمزگان، همچنان ادامه دارد و همین مقاومت موجب شده است ملت ایران با اقتدار از مرزهای خود دفاع کند و اجازه ندهد حتی یک وجب از خاک کشور در اختیار بیگانگان قرار گیرد.
این آزاده هرمزگانی، شرایط امروز را بیشباهت به دوران هشتساله دفاع مقدس ندانست و گفت: «این حماسه و جنگ تحمیلی سوم، تفاوتی با جنگ هشت ساله دفاع مقدس ندارد؛ زیرا استکبار جهانی به هر طریقی وارد میشود و دستنشاندههای خود را بر علیه ما به صف میکشد، اما ملت ایران همیشه بیدار است.»
او همچنین با قدردانی از حضور مردم در میادین شهر و برگزاری تجمعات شبانه و برافراشتن پرچم ایران اسلامی، ابراز امیدواری کرد که پیروزیهای بیشتری برای کشور رقم بخورد و انتقام خون شهدا و رهبر شهیدمان که به گفته او ناجوانمردانه به شهادت رسیدهاند، بهزودی گرفته شود.
انتهای متن/