شهید علی رضا خان محمدی

شهید علی رضا خان محمدی

نام پدر: زین العابدین
تاریخ تولد: 1344/8/19
تاریخ شهادت: 1363/12/24
محل شهادت: شرق دجله
مشاغل: دانش آموز
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:فردوس رضا شهر:سمنان - دامغان
زندگی نامه

نوزدهم آبان سال ۱۳۴۴ بود که ورودش را با گریه آغاز نمود. او را علیرضا نامیدند. کودکی که شعف و شادی خانواده را دو چندان کرده بود.

حرف دلش را با نقاشی روی کاغذ نقش می‌زد

شهید علیرضا خان‌محمدی در هفت سالگی وارد دبستان شد. دوران تحصیلش را در شهر دامغان سپری کرد. در حین درس خواندن به کارهای هنری نیز علاقه نشان می‌داد. حرف دلش را با نقاشی روی کاغذ نقش می‌زد و طراحی او در صفحات سفید، چشم‌نواز بود. به ورزش فوتبال نیز علاقه زیادی داشت.

جزیره مجنون؛ محل عروجش شد

این نوجوان از فعالان انجمن اسلامی هم بود. با ورودش به مقطع متوسطه هنرستان، رشته تحصیلی راه و ساختمان را انتخاب کرد و همراه دوستان خود در تشکیل بسیج قدس، فعالیت داشت. علیرضای جوان حالا داوطلب حضور در جبهه بود و از طریق بسیج چندین مرحله وارد میدان مبارزه شد. علیرضا با تمام وجودش مبارزه می‌کرد و برای جهاد و دفاع از دین و مملکت به لشکر ۱۷ علی‌ابن ابیطالب (ع) پیوست.

بی‌سیم‌چی فرمانده شهید، علی رضایی بود و در بیست و چهارم اسفند سال شصت و سه، عملیات بدر، پرده از راز عاشقی علیرضا گشود. جزیره مجنون محل عروجش شد اما بدون هیچ اثری و کسی ندانست او چه گفت و چه شنید.

ده سال بعد، علیرضا قصد وطن کرد

جزیره ده سال علیرضا را مهمان خود کرد و چه روزگار خوشی داشت در آن وصل. پس از آن در هفتم اسفند ۱۳۷۳ در میان مویه‌های نیزار و آسمان گریان جزیره، علیرضا قصد وطن کرد. پیکر پاک این مبارز نوزده ساله در گلزار شهدای شهر آرام گرفت.

وصیت نامه

ای ملت مسلمان! دست محبت بر سر فرزندان شهدا بکشید

شما مردم مسلمان و شهیدپرورمان! اگر می‌خواهید امام زمان (عج) از شما راضی باشد تا آخرین قطرات خون خود و نفس خود از اسلام و قرآن دفاع کنید و یک لحظه از روحانیون محترم و فرمان امام (ره) که همان فرمان رسول خدا است، سرپیچی نکنید و جدا نباشید و نمازهای جماعت و جمعه خودتان را هر چه فشرده‌تر برپا دارید.

در خاتمه از شما ملت مسلمان خواهشمندم که فرزندان شهدا را به چشم فرزند بی‌پدر نگاه نکنید چون پدران این فرزندان زنده هستند و انتظار من از شما این است که دست محبت بر سر آنان بکشید.

خاطرات

این خاطره به نقل از دوست شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

قند ندارین که دارین حرف‌های تلخ می‌زنین!

سینی چای را جلوی من نگه داشت. گفتم: «با این مسئله‌ای که پیش آمده باز هم می‌ری جبهه؟» علیرضا گفت: «یک استکان بردارین تا بگم.» استکان چای را برداشتم و گفتم: «البته من که می‌دونم جوابت چیه!» گفت: «آره برمی‌گردم. مگه جنگ تموم شده که برنگردم؟!» 

یکی از اقوام علیرضا که بالای اتاق به پشتی تکیه داده بود، گفت: «داداشت شهید شده بس نیست؟» بعد استکان چایش را در نعلبکی گذاشت و زیر لب گفت: «قند هم که نیست.»

علیرضا گفت: «‌برادرم وظیفه خودش رو انجام داده.» آهسته گفتم: «علیرضا! مثل این که اون فامیلتون قند نداره.» علیرضا قندان را پیش او برد. مرد که همچنان زیر لب حرف می‌زد، بلندتر گفت: «علیرضا! پدر و مادرت پیر شدن، تو حقت رو ادا کردی. بسه!»

علیرضا گفت: «فقط شما نیستین؛ فامیل‌های دیگرمون هم تو گوشم می‌خونن که نرم جبهه.» مرد با عصبانیت گفت: «فامیل‌های دیگرتون هم راست می‌گن. بری جبهه که چی؟! چند روز دیگه تیکه پاره‌ات رو برامون بیارن!» 

علیرضا قندان را جلوی او گرفت و گفت: «بفرمایین! پس قند نداشتین که حرف‌های تلخ می‌زدین!» مرد همچنان که خنده اش گرفته بود قند را گرفت و گفت: «از دست تو با این زبونت، علیرضاجان! به خدا دوری تو برای همه فامیل سخته.»

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه