9 اسفند روز پایان تمام زندگی ام بود

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ پاسدار شهید مجید شه پرست، متولد ۱۰ اسفند ۱۳۶۱، از نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود که از سال ۱۳۸۶ خدمت خود را در این نهاد آغاز کرد و در حوزه مخابرات و ارتباطات ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح فعالیت داشت. او در کنار مسئولیتهای شغلی، همسری مهربان و پدری دلسوز برای چهار فرزندش «محمود رضا»، «امیر حسین»، «محمد مهدی» و دخترش «زهرا» بود و به خوشرفتاری، کمک به دیگران و ارادت به اهلبیت (ع) شناخته میشد.

زندگی با مردی که تکیهگاه خانواده بود
هفده سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتیم. مجید برای من فقط یک همسر نبود؛ همراهی بود که بار زندگی را به دوش میکشید، در تربیت بچهها کنارم بود و نمیگذاشت خستگی و سختیهای زندگی، آرامش خانهمان را از بین ببرد. آشنایی ما به شیوه سنتی و از طریق خواستگاری شکل گرفت. مجید در نخستین سالهای خدمتش، با اولین حقوقی که گرفته بود، به خواستگاریام آمد. چیزی که از همان ابتدا برایم اهمیت داشت، اخلاق خوبش، پایبندیاش به مسائل مذهبی و اعتقادی بود. او به خدا و ارزشهای دینی اعتقاد داشت و این ویژگیها در رفتارش هم دیده میشد. زندگی مشترکمان در سال ۱۳۸۷ آغاز شد. با گذشت زمان و به دنیا آمدن فرزندمان، مسئولیتهای زندگی بیشتر شد، اما مجید هیچوقت از زیر بار این مسئولیتها شانه خالی نمیکرد. هرچه مسئولیتهای خانواده بیشتر میشد، او هم بیشتر تلاش میکرد تا من و بچهها در آرامش باشیم.
او هیچوقت اخلاق تندی نداشت. اگر در محل کار مشکلی پیش می آمد، سعی میکرد آن را وارد خانه نکند. دوست نداشت خستگیها و گرفتاریهایش، آرامش من و بچهها را به هم بزند. من در زندگی با مجید همیشه احساس میکردم تنها نیستم. میدانستم اگر مشکلی پیش بیاید، او کنارم است و کمکم میکند. مسئولیتهای زندگی را با من تقسیم میکرد و نمیگذاشت همه سختیها بر دوش من باشد. امروز که به آن سالها فکر میکنم، بیشتر از همیشه میفهمم که داشتن چنین همراهی چقدر ارزشمند بود.

چهار فرزند؛ ثمره سالهای عشق و همراهی
من و مجید چهار فرزند داریم؛ سه پسر به نامهای «محمودرضا»،«امیرحسین» و«محمد مهدی» و دخترمان «زهرا». مجید برای بچهها پدری مهربان و صبور بود. سعی میکرد با محبت و وقت گذاشتن، رابطهای صمیمانه با آنها داشته باشد. بچهها برای مجید فقط فرزندانی نبودند که باید نیازهایشان را تأمین میکرد؛ آنها بخش مهمی از زندگیاش بودند. دوست داشت با آنها بازی کند، بیرون ببردشان، برایشان اسباببازی بخرد و فرصتهایی فراهم کند تا در کنار هم خوش بگذرانیم. هر وقت در خانه بود، تا جایی که میتوانست وقتش را با بچهها میگذراند و آنها هم خیلی به پدرشان وابسته بودند. اغلب دورش جمع میشدند و دوست داشتند کنارش باشند.
مجید همیشه تلاش میکرد بچهها در کنار او احساس امنیت و شادی داشته باشند. با وجود مشغلههای کاری، سعی میکرد سهم خودش را در تربیت و مراقبت از آنها ادا کند و همه مسئولیتها را بر عهده من نگذارد. برای او پدر بودن فقط به فراهم کردن امکانات زندگی خلاصه نمیشد؛ دوست داشت در خاطرات کودکی بچهها حضور داشته باشد و آنها محبت پدرشان را با تمام وجود احساس کنند. حتی در سفرهای زیارتی هم همینطور بود. وقتی به زیارت میرفتیم، به من میگفت با خیال راحت به زیارت بروم و خودش مراقبت از بچهها را بر عهده میگرفت. دوست داشت من هم بتوانم از آن فرصت معنوی استفاده کنم و نگران بچهها نباشم. این همراهی برایم ارزش زیادی داشت؛ چون میدانستم مجید در همه شرایط، خودش را در برابر خانواده مسئول میداند. با خود من هم همینطور رفتار میکرد. اگر میدید خستهام یا دلم میخواهد کمی از فضای تکراری روزمره فاصله بگیرم، پیشنهاد میداد شب بیرون برویم، قدمی بزنیم یا بستنی بخوریم. گاهی با وجود خستگی خودش، باز هم برای خوشحال کردن من وقت میگذاشت.
شاید این کارها از نظر دیگران اتفاقهای سادهای به نظر برسند، اما برای من معنای زیادی داشتند. مجید به همین جزئیات زندگی توجه میکرد. لازم نبود اتفاق بزرگی بیفتد تا خوشحالم کند؛ گاهی یک بیرون رفتن کوتاه، چند دقیقه صحبت کردن یا اینکه ببینم با وجود خستگی هنوز به فکر من و بچههاست، برایم کافی بود. من در زندگی با مجید احساس میکردم همسری دارم که شادی خانواده برایش اهمیت دارد. او در میان مشغلههای کاری و مسئولیتهایش، خانواده را فراموش نمیکرد و سعی داشت برای من و بچهها وقت بگذارد. حالا که دیگر در کنارمان نیست، همین خاطرات ساده برایم ارزشمندتر شدهاند؛ خاطرات مردی که با محبتهای کوچک و همراهیهای همیشگیاش، بخش بزرگی از شادی زندگی ما را میساخت.

مردی که خستگی را برای خودش نگه میداشت
مجید حتی وقتی خیلی خسته بود، اگر میفهمید کسی به کمکش نیاز دارد، نمیتوانست بهراحتی از کنارش بگذرد. بارها پیش میآمد که از شدت کار، به استراحت احتیاج داشت، اما بهمحض اینکه تلفنش زنگ میخورد و کسی برای حل مشکلی سراغش میآمد، باز هم پیگیر کارش میشد. یادم هست برای مجید فرقی نمیکرد که کسی در ساعت اداری با او تماس بگیرد یا زمانی که در خانه استراحت میکند. حتی وقتی بیمار بود یا خودش به استراحت نیاز داشت، اگر میتوانست کاری برای کسی انجام دهد، کوتاهی نمیکرد. گاهی آنقدر پیگیر کار دیگران میشد که خستگی خودش را فراموش میکرد.
ازوقت استراحتش میگذشت تا کار همکارانش روی زمین نماند. اگر کسی در کارش به مشکلی برمیخورد، مجید تا جایی که میتوانست راهنماییاش میکرد و برای حل مشکلش قدم برمیداشت. گاهی یک تماس یا پیگیری از طرف او کافی بود تا گرهی از کار کسی باز شود؛ اما برای مجید، همین که میتوانست مشکلی را حل کند، ارزش داشت. مجید اعتقاد داشت که نباید برای هر کمکی انتظار جبران داشت. همیشه میگفت روزی دست خداست و اگر انسان بتواند گرهی از کار دیگری باز کند، باید این کار را انجام دهد. به همین دلیل، خیلی وقتها بدون هیچ چشمداشت مالی به دیگران کمک میکرد و اصلاً برایش مهم نبود که در مقابل این کمک چیزی دریافت کند یا نه.
در محیط کار هم همین اخلاق را داشت. همکارانش به او اعتماد میکردند و وقتی مشکلی برایشان پیش میآمد، سراغش میرفتند. مجید با حوصله به حرفهایشان گوش میداد و اگر از دستش کاری برمیآمد، دریغ نمیکرد. از تجربه و دانشی که در حوزه مخابرات و ارتباطات داشت، برای حل مشکلات دیگران استفاده میکرد و تا جایی که میتوانست، کارشان را راه میانداخت. من همیشه میدیدم که مجید چطور از وقت و توان خودش میگذشت تا دیگران گرفتار نمانند. گاهی دلم میخواست بیشتر استراحت کند و کمتر خودش را خسته کند، اما او وقتی میدید کسی به کمکش احتیاج دارد، نمیتوانست بیتفاوت بماند. مجید از آن آدمهایی بود که ترجیح میداد خودش سختی بکشد، اما بتواند باری از دوش دیگران بردارد. این اخلاقش فقط مخصوص محیط کار نبود؛ در خانه هم همینطور بود. همانقدر که برای همکاران و اطرافیانش دل میسوزاند، برای من و بچهها هم وقت میگذاشت.
او حتی در شرایطی که فشار کاری زیادی را تحمل میکرد، سعی داشت آرامش خانواده را حفظ کند. مشکلات محل خدمت را به خانه نمیآورد و با تندی یا عصبانیت، اعضای خانواده را درگیر خستگیهایش نمیکرد. اکنون که مجید دیگر در کنار ما نیست، جای خالی او بسیار احساس میشود. مردی که با حضورش، روز هاس دشوار را به آرامش تبدیل میکرد.

مسئولیت در سپاه؛ از تخصص تا اعتماد همکاران
مجید در سال ۱۳۸۶ وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و در حوزه مخابرات و ارتباطات، در ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح فعالیت میکرد. کارش با مسئولیتهای تخصصی همراه بود و برای انجام آنها به دقت، تمرکز و پیگیری نیاز داشت. او نسبت به وظایفش احساس تعهد میکرد و دوست داشت کاری که به او سپرده میشود، بهدرستی انجام شود. آنچه در سالهای خدمت مجید برایم اهمیت داشت، این بود که او در کنار تخصص و مسئولیت شغلی، اخلاق را هم جدی میگرفت. در برخورد با همکارانش خوشرو و محترم بود و تلاش میکرد رابطهای همراه با اعتماد و احترام با آنها داشته باشد. از رفتار اطرافیانش میشد فهمید که برایش ارزش قائلاند و همکاری با او را دوست دارند.
اوهیچ وقت جایگاه شغلیاش را بهانهای برای فاصله گرفتن از دیگران نمیکرد. در محیط کار همان آرامش و متانت همیشگیاش را داشت و با همکارانش با احترام رفتار میکرد. به نظرم، همین ترکیبِ تخصص، خوشاخلاقی و تعهد باعث شده بود که در میان همکارانش جایگاه خوبی داشته باشد. من مجید را از نزدیک میشناختم و میدانستم که در انجام مسئولیتهایش اهل سهلانگاری نیست. برایش مهم بود وظیفهای را که پذیرفته، درست و کامل انجام دهد. او مسئولیت شغلیاش را جدی میگرفت و تلاش میکرد در جایگاهی که در آن خدمت میکرد، فردی قابل اعتماد باشد. وقتی امروز به سالهای خدمتش فکر میکنم، برایم ارزشمند است که مجید در کنار همسری و پدری مهربان بودن، در محیط کار نیز با تعهد و اخلاق نیک شناخته میشد. او تلاش میکرد در هر جایگاهی که قرار دارد، وظیفهاش را بهدرستی انجام دهد و احترام دیگران را با رفتار خودش به دست بیاورد.
پنجشنبههایی با عطر زیارت عاشورا و روضه
مجید علاقه زیادی به اهلبیت (ع)، بهویژه امام حسین (ع)، داشت. روضه و مداحی برایش فقط یک علاقه ساده نبود؛ بخشی از زندگیاش بود و با دل و جان آن را دنبال میکرد. پنجشنبهها مراسم زیارت عاشورا برگزار میکرد و خودش برای برپایی مجلس تدارک میدید. صبحانه آماده میکرد و در کنار رسیدگی به کارهای مراسم، مداحی هم میکرد. دوست داشت مجلس اهلبیت (ع) به بهترین شکل برگزار شود و برای این کار از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد. وقتی در مراسم روضه شرکت میکرد یا مصائب اهلبیت (ع) را میشنید، خیلی زود متأثر میشد و اشک میریخت. همیشه دستمال کاغذی همراهش بود، چون میدانستم در روضهها گریه میکند. این حال او برای من نشاندهنده علاقه و دلبستگی عمیقی بود که به اهلبیت (ع) داشت. ارادتش فقط در حرف نبود؛ خودش برای برگزاری مراسم وقت میگذاشت و با عشق در این مجالس حضور پیدا میکرد.
این روحیه معنوی در زندگی روزمرهاش هم دیده میشد. مجید به خدا توکل داشت و در سختیها سعی میکرد آرامش و امیدش را حفظ کند. اگر با مشکلات مالی یا دشواریهای زندگی روبهرو میشدیم، نمیگذاشت ناامیدی بر فضای خانه غلبه کند. همیشه از گشایش و لطف خدا حرف میزد و به من یادآوری میکرد که نباید امیدمان را از دست بدهیم. وقتی مشکلی پیش میآمد، تلاش میکرد به جای نگرانی بیشتر، دلگرمم کند و بگوید باید به خدا توکل کنیم. این رفتار برای من آرامشبخش بود. مجید با وجود همه مسئولیتهایی که در زندگی و محل کار داشت، سعی میکرد ایمان و امید را در خانواده زنده نگه دارد. برای او، کمک به دیگران و توکل به خدا از هم جدا نبودند. همانطور که در محیط کار برای حل مشکلات همکارانش تلاش میکرد، در زندگی هم با امید و آرامش از کنار سختیها میگذشت. حالا که به روزهای زندگیمان فکر میکنم، میبینم ایمان، محبت به اهلبیت (ع) و دستگیری از دیگران، بخش جدانشدنی شخصیت مجید بود؛ ویژگیهایی که در خاطراتم از او همیشه زنده میمانند.
دلبستگی به سردار دلها و اندوهی که پنهان نمیشد
مجید علاقه زیادی به شهید حاج قاسم سلیمانی داشت. وقتی حاج قاسم به شهادت رسید، مجید خیلی متأثر شد. ناراحتیاش را میشد از چهره و حالوهوایش فهمید. او شاید همیشه درباره احساساتش زیاد حرف نمیزد، اما وقتی موضوعی عمیقاً ناراحتش میکرد، این اندوه را در سکوت و اشکهایش نشان میداد. من میدیدم که شهادت حاج قاسم چقدر روی او تأثیر گذاشته است. برای مجید، حاج قاسم فقط یک فرمانده نبود؛ او به شخصیت و راهی که انتخاب کرده بود، علاقه و ارادت داشت و از شنیدن خبر شهادتش عمیقاً غمگین شده بود. مجید از آن آدمهایی بود که احساساتش را بیشتر با رفتار نشان میداد تا با حرف زدن. وقتی دلش میگرفت، گاهی سکوت میکرد و گاهی با یادآوری شهادتها و مصائب اهلبیت (ع) اشک میریخت. من این حال او را بارها دیده بودم و میدانستم که دلش با این مسائل پیوند عمیقی دارد. علاقهاش به حاج قاسم در کنار ارادت فراوانی بود که به امام حسین (ع) و اهلبیت (ع) داشت.

لحظهای که خبر شهادت مجید را شنیدم
روزهای پایانی به شهادت مجید، تغییراتی در رفتار همسرم احساس کرده بودم. مجید آرامتر و کمحرفتر از گذشته به نظر میرسید و به گفته او، اطرافیان نیز متوجه این سکوت شده بودند. آن روز، صبح روز نهم اسفند ۱۴۰۴، نگرانی عجیبی داشتم و میخواستم بدانم چه اتفاقی برای مجید افتاده است. در ابتدا کسی خبر را بهروشنی به من نمیگفت و من نمیدانستم باید منتظر چه چیزی باشم. اضطرابم بیشتر شده بود و دنبال راهی بودم تا از وضعیت همسرم باخبر شوم. سرانجام با یکی از دوستان مجید تماس گرفتم. هنوز حرف روشنی نزده بود که صدای گریهاش را شنیدم. همان گریه برایم کافی بود؛ انگار پیش از آنکه چیزی بگوید، حقیقت را فهمیده بودم. همان لحظه احساس کردم تمام زندگیام زیرورو شده است. باورم نمیشد مجیدی که همیشه تکیهگاهم بود، دیگر قرار نیست به خانه برگردد.
مجید برای من فقط همسرم نبود؛ تمام زندگی و پناه من بود. کسی بود که در کارهای خانه کنارم میایستاد، در نگهداری از بچهها کمکم میکرد و نمیگذاشت در سختیهای زندگی احساس تنهایی کنم. همیشه فکر میکردم هر مشکلی پیش بیاید، او هست و با کمک هم از پس آن برمیآییم؛ اما آن روز باید با واقعیتی روبهرو میشدم که حتی تصورش هم برایم دشوار بود. از آن لحظه به بعد، نگرانی من فقط داغ از دست دادن همسرم نبود؛ چهار فرزندم هم پیش چشمم بودند؛ بچههایی که به حضور پدرشان عادت داشتند و نمیدانستم چطور باید نبودنش را برایشان معنا کنم.
مجید صبح روز نهم اسفند ۱۴۰۴، مثل روزهای دیگر برای انجام وظیفه به محل خدمتش در ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح رفته بود. او در حوزه مخابرات و ارتباطات فعالیت میکرد و من هیچ تصوری نداشتم که آن روز، آخرین روزی است که همسرم را در کنار خود دارم. در جریان جنگ تحمیلی سوم، محل خدمت مجید مورد حمله قرار گرفت و ساختمان آسیب دید. آنطور که بعداً متوجه شدم، هنگام خروج از ساختمان آسیبدیده، ساختمان مورد اصابت موشک قرار میگیرد و جسم سنگینی به پشت سر مجید اصابت میکند. مجید همان لحظه ضربه مغزی میشود و حدود ساعت ۱۱ صبح به شهادت میرسد؛ هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، باور کردن این حقیقت برایم سخت است. مردی که همه عمرش تلاش کرده بود باری از دوش من بردارد، حالا رفته بود و من باید راه ادامه زندگی را در نبود او پیدا میکردم.

روزهای دشوار بچهها پس از رفتن پدر
بعد از شهادت مجید، یکی از سختترین مسائل برای من، کنار آمدن بچهها با این اتفاق بود. خودم هنوز در شوک از دست دادن همسرم بودم، اما باید حواسم به حال و روز فرزندانم هم میبود. نمیتوانستم فقط به غم خودم فکر کنم؛ چهار فرزند داشتم که هرکدام به شکلی با نبود پدرشان روبهرو شده بودند و من باید در این شرایط، تکیهگاهشان میماندم.
روزهای اول، بچهها در شوک بودند. برای من دیدن شرایط روحی آنها بسیار سخت بود. گاهی با خودم فکر میکردم چطور باید این واقعیت را برایشان قابلپذیرش کنم و چطور میتوانم کمکشان کنم با نبود پدر کنار بیایند. من هم مثل آنها داغدار بودم، اما میدانستم که در این روزهای دشوار، به حضور و حمایت من نیاز دارند. برای کمک به بچهها و عبور از این شرایط، از مشاوره هم استفاده میکنیم. میدانم که کنار آمدن با چنین فقدانی زمان میبرد و نمیشود از آنها انتظار داشت خیلی زود به شرایط عادی برگردند. تلاش میکنم در کنارشان باشم و اجازه بدهم هرکدام به شیوه خودشان با این غم روبهرو شوند.
بیشتر از هر چیز، نگران آیندهشان هستم؛ اینکه در سالهای پیش رو، نبود پدر را چگونه تجربه خواهند کرد و من چطور میتوانم جای خالی او را برایشان قابلتحملتر کنم. مجید بخشی از مسئولیتهای زندگی را با من تقسیم میکرد و حالا باید بسیاری از آنها را بهتنهایی بر عهده بگیرم. این مسیر برای من آسان نیست، اما باید به خاطر بچهها ادامه بدهم. در کنار دلتنگی برای همسرم، تلاش میکنم مراقب روحیه فرزندانم باشم و کمکشان کنم قدمبهقدم با شرایط تازه زندگی کنار بیایند. شاید نتوانم جای پدرشان را پر کنم، اما میخواهم بدانند که در این روزهای سخت، تنها نیستند و علاوه بر من، وجود معنوی و دعای پدرشان هم در کنارشان خواهد ماند.

کلام آخر همسر شهید؛ مجید تمام زندگی من بود
زینب عابد در پایان روایتش، از مجید شه پرست نه با عنوانی رسمی و سازمانی، بلکه با زبان همسری سخن میگوید که سالها زندگیاش را با او تقسیم کرده بود؛ همسری که حضورش برای او معنای آرامش، همراهی و امنیت داشت.
مجید تمام زندگی من بود؛ همسرم، تکیهگاهم و کسی که در تمام سالهای زندگی مشترک، اجازه نداد احساس کنم در سختیها تنها هستم. هنوز هم باور رفتنش برایم سخت است. جای خالیاش را در همه لحظههای زندگی، در خانه و در نگاه بچههایم احساس میکنم. دلم برای آرامش کنار او، برای همراهیاش و حتی برای سادهترین لحظههایی که با هم داشتیم، تنگ میشود. کاش میشد یک بار دیگر او را ببینم و به او بگویم که بعد از رفتنش، زندگی برای من و بچهها چقدر سخت شده است. من با مجید خوشبخت بودم و معنای واقعی غم را آنطور که بعد از شهادتش فهمیدم، نمیشناختم. حالا ماندهام و چهار فرزندی که باید در نبود پدرشان بزرگشان کنم؛ فرزندانی که حق داشتند سالهای بیشتری کنار پدرشان زندگی کنند و از حضورش بهرهمند باشند.
خطاب به کسانی که باعث این داغ و شهادت همسرم شدند، میگویم: شما فقط جان یک انسان را نگرفتید؛ آرامش یک خانواده را از بین بردید و چهار فرزند را از داشتن پدر محروم کردید. شاید هیچوقت نتوانید عمق رنجی را که بر ما تحمیل کردید، درک کنید؛ اینکه یک مادر چگونه باید با داغ همسرش کنار بیاید و همزمان غم و دلتنگی فرزندانش را هم تحمل کند. من از خدا میخواهم شما را با نتیجه اعمالتان روبهرو کند تا بفهمید رنجی که به دیگران تحمیل میکنید، چه معنایی دارد. با همه این دردها، یاد مجید برای من زنده است؛ در خاطراتمان، در وجود بچههایم و در مهربانیهایی که از او به یادگار مانده است. دلم میخواهد فرزندانم بزرگ شوند و بدانند پدرشان مردی بود که دوستشان داشت، برای خانوادهاش زحمت میکشید و تا آخرین روز زندگیاش به مسئولیت خود پایبند بود. من داغ او را تا پایان عمر با خودم خواهم داشت، اما نمیگذارم خاطره و نامش در زندگی ما فراموش شود.
انتهای پیام/ آرش سلیمیفر