خاطرات شهدا - صفحه 144

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

ما را هم ببرید. حکم ما اعدام است

ساعت چهار صبح چهار نفر را صدا زدند. این در حالی بود که صدای فریاد دو نفر باقی مانده به گوش می رسید که: پس ما چی؟! ما را هم ببرید. حکم ما اعدام است. ما می خواهیم همه با هم پرواز کنیم.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

حیف که یک جان بیشتر در بدن ندارم

بهمن هم گفت: بله، حاجی! ولی حیف که یک جان بیشتر در بدن ندارم. کاش صد جان داشتم و در راه رضای خدا فدا می کردم. فردا روز عید ما است. حاجی حلال مان کن.

ناگفته‌های انقلاب در گفت‌وگو با استاد سید اکبر پرورش

گفت‌وگویی که در پی می آید در سالیان میانی دهه 70 و در دورانی که مرحوم استاد اکبر پرورش هنوز در تهران می‌زیست با ایشان انجام شده است که طی آن به بیان پاره ای از خاطرات خویش از وقایع سیاسی دهه اول انقلاب پرداخته‌اند.

زن گرفتن مگر کت و شلوار خریدن است!

با ناراحتی به شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی گفتم: بابا دست از سر ما بردار مگر زن گرفتن كت و شلوار خريدن است هفته پيش گفتی زن بگير و توقع داری اين هفته گرفته باشم... ادامه این خاطره جذاب را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

همه افراد را باید تبرئه کرد و فقط طالبیان را به اشد مجازات رساند

"پهلوان"، وکیل گروه ابوذر توی دادگاه بود. در دفاع از افراد گروه، همه گناهان را به گردن حاج آقا طالبیان که معلم و مربی گروه بود، می اندازد و به شکل جالبی از بچه ها دفاع می کند. می گوید: به عقیده من، همه افراد را باید تبرئه کرد و فقط طالبیان را به اشد مجازات رساند.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

هیچ وقت قسم نمی خورد

هیچ وقت قسم نمی خورد و اگر مجبور میشد، تنها می گفت: به جان خودم! یا این که می گفت: به راستی قسم.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

به شرطی که به هم دیگر فحش و ناسزا نگوییم

گفتم: به شرطی که به هم دیگر فحش و ناسزا نگوییم. کمی فکر کرد و بعد هم سرش را پایین انداخت و راهش را کشید و رفت.

با لباس کار عرق ریزان مشغول کار است

فردا با این که صبح زود به مدرسه رسیدیم دیدیم حاجی با لباس کار عرق ریزان مشغول کار است.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

اگر راست می گویی بیا دفتر تا جلوی بقیه با هم بحث کنیم

چاره ای ندیدیم جز این که از آقای طالبیان که از چهره های شاخص مذهبی دبیرستان و شهر بود، کمک بگیریم. قضیه را که شنید، خیلی ناراحت شد. بعدها شنیدیم که برای آن دبیر پیغام فرستاده که چرا این بحث ها را در کلاس راه می اندازی؟! اگر راست می گویی بیا دفتر تا جلوی بقیه با هم بحث کنیم.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

جلسه قرآن نباید وابسته به یک شخص باشد

با ناراحتی گفت: کار خیلی بدی کردید. جلسه قرآن نباید وابسته به یک شخص باشد. زحمت بکشید هر چه زودتر احیایش کنید.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

من با دلی شکسته، غریب و تنها روی صندلی نشسته بودم

خودش این طور برایمان تعریف کرد: گروه گروه مردم به استقبال حاجیهایشان می آمدند و به دست شان دسته گل می دادند؛ ولی من با دلی شکسته، غریب و تنها روی صندلی نشسته بودم و میدانستم کسی به استقبالم نمی آید.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

گوش هایم را تیز کردم، صدایی مبهم به گوش می رسید

نیمه های شب، به خیال این که نوزادم بیدار شده و گریه می کند، از خواب بیدار شدم: نگاهش کردم، خواب خواب بود، گوش هایم را تیز کردم، صدایی مبهم به گوش می رسید، در پشت اتاق اصلی با سطحی پایین تر، اتاق کوچکی داشتیم، اتاق که نه، جایی پستومانند، بسیار نمور و مرطوب، به همین دلیل زیاد قابل استفاده نبود.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

معنی از خودگذشتگی را فردا شب خواهی فهمید

گفت: می گویی من ایثارگرم؟! فردا شب بیا به جایی برویم تا ایثارگر واقعی را نشانت بدهم. معنی از خودگذشتگی را فردا شب خواهی فهمید.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

مادر بچه گریه کنان و بر سرزنان، دنبال خودرو می گشت

وقتی جلوی خانه رسیده بودند، بچه را روی دست پدرش دیده و در حالی که خون از دستش جاری بوده و مادرش گریه کنان و بر سرزنان، دنبال خودرویی می گشته که بچه اش را به بیمارستان برساند!
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

گفتم: دیشب میهمان خدا بودم!

صبح همان طور آهسته پایین آمدم و رفتم توی اتاق. زنها که متوجه من شدند، با تعجب پرسیدند: تو دیشب کجا رفته بودی؟ خندیدم و گفتم: من دیشب جایی دعوت داشتم.
خاطره خودنوشت شهيد "علی نقى ابونصرى" (2)؛

گام های استوار در صحنه ي نبرد

شهيد "علی نقى ابونصرى" در دفتر خاطرات خود می نویسد: خدايا آيا اين ها بويي از انسانيت نبرده اند . خانه اي را مي ديدي که 4 تا 5 گلوله توپ خورده و آن را منهدم و ويران کرده بودند . مردم همه وسائل خود را گذاشته و خانه ها را تخليه کرده بودند . نمي دانستم به چه نگاه بکنم ،شيشه ي شکسته و ديوار فرو ريخته يا درب سوراخ شده ناشی از ترکش و فشنگ کلاشینکف و يا به خانه هاي سوخته شده ...
خاطره خودنوشت شهيد "علی نقى ابونصرى" (1)؛

يادی از حماسه کربلا

شهيد "علی نقى ابونصرى" در دفتر خاطرات خود می نویسد: ... بايد از هجوم نيروها در اين روزها به اهواز ياد کرد و از دورترين نقاط ايران اکيپ اکيپ به اهواز اعزام مي شدند و گردان ، گردان به اينجا مي رسيدند . انسان به ياد حماسه کربلا مي افتد اما اين مهاجرت يک فرق با کربلا دارد

شهید هرگز!

شهید رضا حسن‌پور گفت:«از اینکه نور بالا می‌زنی، حرف نیست، اما معمولا آنهایی که با من به عملیات‌ها می‌آیند، امکان دارد زخمی بشوند، اما شهید هرگز!»... ادامه این خاطره از شهید جانباز «مجید نبیل» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

کمیته انضباطی تشکیل و در نتیجه از دانشگاه اخراج شد

استعداد زیادی در جذب دانشجویان داشت؛ طوری که با آشکار شدن فعالیت های سیاسی و مذهبیش، کمیته انضباطی تشکیل و در نتیجه از دانشگاه اخراج شد.
شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

تشت را روی سرش گذاشت و به خانه برگشتیم

تشت را روی سرش گذاشت و به خانه برگشتیم. به مادرم گفت: خواهش می کنم دعوایش نکنید خودم دیدم چه طوری پایش لیز خورد و افتاد.
طراحی و تولید: ایران سامانه